تبليغاتX
اسکولیوز من!

اسکولیوز من!

THIS IS MY SCOLIOSIS

يه جوريم  ..... نميدونم به خاطر آفتاب كج  و معوج  اواخر تابستونه  كه  از پنجره ي در بالكن  مستقيم  با رنگ نارنجي غم انگيزي مياد روي قاب عكس عروسي رنگ پريده  مامان و بابام  رو ديوار اتاقم ميشينه ......يا به خاطر اين بارون (به قول بابا شمري ) شب گذشته است  كه با وجود صداي كولر گازي  تو رو نصف شب از خواب بيدار ميكنه  و صبح  هم با بوي خاك  باغچه  و نم و رطوبت  تو رو از تخت خواب ميكشه بيرون .......

و يا اين  تغيير محل زندگي يا اصلا"‌خود  زندگي قريب الوقوعه  .....تا  يه سال پيش كه اصلا"‌همچين روزي رو تصور نميكردي .....  تا دو ماه پيش همچين   روزي رو تو خوابم نميديدي ...تا همين هفته پيش هم در ناباوري كامل به سر ميبردي .... الانم  كلا" 4 روز وقت داري ..........

مامان اصرار داره  كه  چمدونت رو همين امشب ببندي !!! يه جهيزييه  اساسي برات  رديف كرده  ....  كلي هم بابا اين هفته پياده شده .... خيلي وقت بود اين همه چيز ميز نخريده بودي  قيمت ها  يه كم ببرات عجيب بود

ناخنگير 4 تومن  .... موچين  نيوا  6 تومن  ...برس سشوآر 15 تومن !!!!!!!! برو تا تهش !!!!!

راستي يه سوالي كه مدت هاست ذهن منو به خودش مشغول كرده  .. لوازم آرايش  بورژويس  با بورژوا  فرق ميكنه ؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه  من همش بورژويس ميخرم !!!!!!

الان كه داري اينا رو با  احساس !!! تايپ ميكني مامان  ور دستت نشسته  و لباساي زمستوني  رو در آورده پهن كرده  رو تختت  و   نميذاره  كه همين دو خطم بنويسي .......

يه جوريم  !!!!

نميدونم  ناراحتم يا خوشحال  ....... بازم نشد ..... بازم نشد با هم باشيم  ....فكر ميكردم  اگه منم برم  ديگه تمومه !

تا امروز  مامان و بابا رو دارم بي احسان و ارمغان  و پارسا  .... از فرداها  مامان و بابا رو ندارم   با احسان  و ارمغان و پارسا !!!!!

من وارد يه دنياي جديد ميشم  در حالي كه دارم  مامانم و اينجا ميذارم  تنها  تر از هميشه  ...... 

دلم شور ميزنه  .... اگه بازم  مثل 10 سال پيشش بشه ؟؟؟؟‌اگه فشارش بالا بره  ؟؟؟؟  اگه يه موقع مريض بشه ؟؟؟؟

نه مادر و پدري اينجا داره  نه خواهر و برادري !  نه بچه اي . ميمونه  بابام  كه اونم صبح تا شب نيست !!!!!!!!

تمام دوستاس خانوادگيمونم تا بچه هاشون  بزرگ شدن  يا دانشگاه تهران  قبول شدن  رفتن    ....

بابا  خوشحاله  .... ذوق ميكنه  كه منم  دارم ميرم  .... ولي .....

............خواهش ميكنم  بيا .....   بيا پيشمون  بذار تموم بشه .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:42  توسط آیدا  | 

احسان امروز با فاصله ۲  مقطع تحصیلی و ۱۰ روز از من  سال اولي شد ........بهش ميگم   كلاستون گنده بود ؟؟؟؟ چند نفر بودين  ؟؟؟؟دختراتون  چه شكلين ؟؟؟

ميگه " با استاد ميشيم 6 نفر  " 

خسته نباشي  !

امروز بالاخره 8 صبح از خواب بيدار ميشي مثل بچه آدم  دوش ميگيري ... موها رو سشوآر ميكشي    تا  ساعت 10 خودتو ميرسوني مدرسه  ....

همون اول معلم  مورد علاقه ات !!!!!!!!!!   معلم زبان فارسيت  را ميبيني  ......  دلت ميخواهد زبانت را برايش در بياوري !!!!!  ايييييييشششش

يكي يكي بچه ها با دكوراسيون ها ي مختلف  بين  دو تا دفتر  وول وول ميخورن  .... به دماغ هاي تازه  صاف و صوف شده  و چسب زده خيره  ميشيد و يه كم اظهار نظر ميكنيد ...فضوليتان  تكميل  ميشه  خلاصه ميفهمي همه كجا قبول شدن  ...

خانوم دكتران  را شناسايي ميكني ... اول از همه الينا  را به شدت در آغوش ميگيري  ...و ميگي بالاخره دكتر شدي !  داره ميره اصفهان با سحر و مريم  هر سه تا اونجا قبول شدن  ....عجيبه ديگه الينا رو نميبيني  ..از زمان نينينگي  احسان  و ارمغان  و برادراي الينا   با هم بوده ايد .......تازه داشتيم همسايه هم ميشديم !

خانوم دكتراي بعدي   يكي شيراز با اجازه شما بقيه  بابل و ساري ...ولي همين قدم  بين بچه هاي تجربي كودتا بود  ..... حداقل همين سه 4 تايي كه  بابل و تحريم كردند ...

بچه هاي رياضي كه تحريم  رو به شدت آشكار كردند !!! دريغ از يه دونه  بابل ! البته يه نفر بابله !

ولي عجيب غريب  بچه ها به تهران  و اصفهان علاقه مند شدند ....با من 14 تا تهران  3 تا هم صنعتي اصفهان  


از آموزش و پرورش با دو هزار تا امضا و مهر برگشتيم  داريم تو پاساژ  دنبال فتوكپي ميگرديم...... ذكر و خيرت ميشود  آقاي  .....

سرمان را برميگردانيم    آخ جوووووون    كي فكر ميكيرد كه الان ما دم در دفتر مهندس اكبر پور  دبير كامپيوترمان  وايستاده باشيم ؟؟؟؟؟
كلي جيغ و ويغ   و وشيل بازي  ....وووو ووووو      بهش ميگم  هم دانشگاهي شديم    ديپلممو روي انگشتام  چرخ ميدم   ميگم   " حالا شايد  يه وقت گذرمون به شما خورد ...غصه نخورين  بازم  بهتون سر ميزنيم  "

 برگشتن  مامان مهراز در حال آموزش مخ زني مسئولين  معاونت پژوهشي و فرهنگي جهت كش رفتن خوابگاه  ........

"غلط كردن ...... به تهرانيا بدن ؟؟؟؟؟  از حلقومشون بكشيد بيرون  ....

ميريد يه ساك دستتون ميگيريد از اونجا  تكون نميخوريد تا بهتون  اتاق بدن  !!!! همون جا بست ميشينين  باباها رو قايم ميكنيد ميگيد ما هيچ بني بشري رو تو اين شهر نداريم  ..... اين همه زن و دختر غريب و ميخوايد شب ول كنيد كجا بريم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........."


امروز  اولين  بچه ي كوچه مان "الي " را روانه پلي تكنيك كرديم  و صد البته با شيلنگ خونه ي مهري اينا  بدرقه مان كامل شد  ......

ما 4 تا شديم 3 تا  و امروز  بينمان يه جورايي فضا سنگين بود .... با نبود "الي".....البته بيشتر براي من  چون الي  دوست صميمي من بود   ........به نبودش عادت  ندارم  .......البته  شايد با پارتي احسان بتونم برم  دانشگاشون  ببينمش   ولي ............

مهری هم علم و صنعتی شد  .... شایسته هم علم و صنعتی از نوع بهشهری اش !

فروزان و زهرا(د) و آینه  رفتن خواجه نصیر .......الهام و رخی و مهری هم که  علم و صنعتی شدند .....

پخش شدیم  نه ؟؟؟؟ فردا  هم  که احتمالا" آخرین باره  که میریم بیرون  اونم چه بیرونی  !!!! بانک و اداره پست !!!!

نمیدونم اگه برم دوباره کی برمیگردم ........

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:37  توسط آیدا  | 

تموم شد ....

بله پرونده كنكور 88 هم بسته شد ......

اوونقدر خسته ام كه   فكر كنم كاملا"‌آمادگيشو دارم يه روز كامل تو خواب باشم.......

ولي از شدت خستگي خوابتم نميبره ............

يه آخيششششششششششششششششششش از ته دل !

يه شب با خيال راحت ....

فراموش نشدنيه  !!!!!!!

شب به خير آيدا !


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:46  توسط آیدا  | 

وقتي هيچ كاري كه نداري انجام بدي  ....

وقتي به هيچ آهنگي نميتوني گوش بدي ......

 وقتي  هيچ فيلمي نميتوني ببيني چون تهش ميشه افتضاح فيلم ديدن امروزت  كه وقتي به تهش رسيدي  كاملا" خل شدي و با فضاحت تمام  نفهميدي چي شد ! Eternal Sunshine Spotless Mind 

وقتي حتي نميتوني هيكل مبارك رو تكون بدي در اتاق رو باز  كني و  3 سانتيمتر اون ور تر  بري دستشويي ! 

اين جوري ميشه كه يه هو يه وبلاگ و رصد ميكني  از 5 سال پيش  آرشيوش شروع ميكني  تا   اين سه ساعت  كوفتي  بگذره !!!!!!!!



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:33  توسط آیدا  | 

انتظار يه چيز فوق العاده تهوع آوريه ....فوق العاده ....

 اونم وقتي كه نميدوني چقدر ديگه بايد صبر كني ...چي در انتظارته .......2000 تا كار داري بعدش .....  همه  لنگ  تو هستن ......كه قراره چي بشي !!!!!

بيا ديگه مرگتو !!!!!

دستم روي f5 ميخ شده ..... احساس ميكنم تيك گرفتم  ..... ديشب تو خواب داشتم خواب ميديدم  كه ساعت 4 صبح رفتم تو اينترنت   جواب اومده ولي اكانتم تموم شده !!!!!!    بسه ديگه .... حتما"‌بايد حرف خودتونو سبز كنين ؟؟؟  

غلط كردين ....پارسال  16هم ضد حال  و گند زدين  به همه  رفتين !!!!

سر ما ميخواين چه بلايي بيارين !!!!!

خيلي دارم  سعي خودمو ميكنم  كه به واژه ي "مردود"  فكر نكنم ......

ولي وقتي  همش داره جلوي چشمام رژه ميره ........


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:29  توسط آیدا  | 

خانوم مهندس "ا"  (پشت آیفون) :

یکی از مرغامون مثل اینکه دیشب از درختای باغ  پریده  تو حیاط شما  ........

(تعجب نکنید  این حرکات از مرغ و خروس  ها  گاهی هم  غاز و اردک های خانوم و آقای مهندس"ا" بعید نیست !!!!)

پرانتز باز       توجه !

این جمله ایهام دارد

معنای نزدیک : یعنی اینکه  الان باید کل حیاط و باغچه ها  که همین پریروز علی آقا تمیز کرده را فضله مرغ  فرا بگیرد .....

معنای دور :آها راستی جواب آزاد اومد دیگه ...خوب آیدا کجا قبول شد ..... سراسری چی ؟؟؟؟؟   احسان چی  ؟؟؟؟  کجا به سلامتی ؟؟؟؟؟؟  ارمغانم اینجاست  ؟؟؟؟  الهی بمیرم صدای پارسا هم دیروز از حیاطتون  میومد   ؟؟؟؟؟؟؟؟

....................................................................................................................................

شام آخر

آلبالو سیاه  .....پاتوق  جان  خداحافظ  !

کلی خود را میسازیم   ... به قول احسان  که  ۷ نوع بو میدهیم پیش به سوی خونه مهری بی بی سی اینا  !!!   مامان مهری هم علی را با ما روانه میکند که مثلا"   تا دم کافی شاپ   ما را ندزدند ! 

مثلا" گفتیم خوب ماه رمضونه  دیگه  بعد افطار   خلوته  یه کم دیر تر بریم کشش بدیم  طول بکشه ...

مادرررررررررررررر جان !

هراز از آدم داره منفجر میشه .......تمام آلاچیقای  آلبالو سیاه  پره   طبقه ی بالا  ...پایین ...چه خبره ؟؟؟؟

من خودم تا حالا  ماه رمضون  بیرون نیومده بودم  ببینم چه خبره   ...یه آلاچیق خالی گیر میاریم ..من هی به بچه ها میگم بابا این یه ریگی به کفش داره که خالی مونده .......

رفتیم تو دور میزش نشستیم  و ناگهان !!!!!!!

انفجار  قهقهه  پسرای  آلاچیق بغلی   ....... 

غلط کردین بچه پررو ها  .....

میزش کج بود  افتاد  سرمون !

نه خونسردی خود را حفظ کنید هیچ  اتفاقی نیفتاده   کله را بالا میگیرید از محوطه میاید بیرون ....شایسته مسئول کافی شاپ را گیر آورده  و در حال جیغ جیغ کردنه  در این میان شقایق رو آلاله هم به ما ملحق میشن  ...... من دارم به پاشنه ی قرمز  کفش  شقایق توجه میکنم  که با رژ لبش ست شده    به شدت...

دختر جون همین مونده پای تو به یه جا گیر کنه بیفتی  یه حال دیگه  به حضار محترم بدی  !!!!!!!!

خلاصه  در میان یک عدد آلاچیق به مرحمت  الهی  خالی میشود    و ما در آن آرام میگیریم ......

البته چه آرامی  ........

مامان هایمان کجا بودند  که به ما تذکر بدهند "سنگین رنگین باشید ......یا وشیل (۱) نباشید "

ولش  ...آخرین  وشیل بازیمان را در بیاریم  که دیگه از این خبرا نیست ........

یکی یکی از آلاچیق های مجاور  میاییند برای عرض ادب  .....سال پایینیها  پیشای امسال  با دکوراسیون  ها ی متنوع !!!!!!

بعد پیتزا و مخلفات در حالی که  دارم  جای  نیشگون  پارسا روی دستم را به  الاله نشون میدم   یک لحظه نفهمیدم چی شد

مهراز و شایسته  جیغ زدند و همه گوشی به دست  از جا پریدند 

جواب اومد ...........

در حالی که  کل ملت سرشان  را برگردانده اند که ببینند منشا جیغ چه بوده  ما مثل خل و چلا فقط داریم به ملت میزنگیم  که ببینیم صحت داره یا نه

من: احسان من آلبالو سیاهم  ......بدو برو ببین چی شدم ....

احسان : منم آلبالو سفیدم بچه جان  اینترنتم کجا بود وسط خیابون ..............

از همه جا رونده و مونده در حالی که هیچ احدی نمیداند چه شده  خودمان را به نزدیک ترین آژانس ممکن  میرسانیم 

گندت بزنن بچه    و این جوری میشود که یه ملت سر کار  میروند !!!!

 همچنان  منتظریم جناب سازمان سنجش  کوفتی .............

 

پ.ن  :وشيل به دختر شمالي ميگويند كه بيش از اندازه ميخندد ! البته بابا براي   پرتغال يخ زده هم اين صفت را به كار ميبرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 13:48  توسط آیدا  | 

چند روزه نه حال پست مطلب جديد رو دارم نه كامنت گذاشتن واسه بندگان خدا.......

ديشب  بعد قرني تشك پهن كردم   براي اولين بار  توي اتاق نيني خوابيدم ...... تا 2 نصفه شب فقط داشتم نگاش ميكردم  ......اين فسقلي ها چقدر ادا اصول دارن !!!!!

راسته ميگن فرشته ها اونا رو تو خواب ميخندونن ؟؟؟؟ 

20 بار بيدار شد  آخه بچه وسط خواب  20 سوالي ميپرسي ؟؟؟؟

" اين چيه  ؟؟ " " اون چيه  "  " اين كيه  ؟؟"   

خلاصه  باحال بود ولي صبح افتضاحي بود ....

اولش احساس كردم يك موجود  80 سانتي داره از سرو كولم بالا ميره !!!!  چشمم و باز كردم  ديدم  بايد هر چه زودتر  از تيررس يك عدد توپ جاخالي بدم ........

آخه من گناه ندارم ؟؟؟؟ چرا اين قدر من و ميزني ؟؟؟؟؟

دوباره گرفتم خوابيدم ...تمام تلاششو كرد كه من و بيدار كنه   ولي موفق نشد  ....

تلفن ميزنگه  صداي مامانو ميشنوم كه ميگه "مرد ؟؟؟؟"

حدسش خيلي سخت نيست   ..بابا جان 250000 بار  ميشه لطفا"‌به مامان  اين جوري خبر مرگ ندي ؟؟؟؟؟؟؟؟  كلا"‌براي اون آدمي كه مرد خيلي نگران نبودم  داشتم حرص فشار 20 رو 10 مامانو ميخوردم كه  يه هو خشكش ميزنه  ميگه  باباي شقايق !!!!!

منو ميبيني !!!!!!

 ميگه تو جاده آمل بابل يه تريلي افتاده سرش  5 نفر مردن .......

ديگه فشار مامانم يادم رفت  ...... من همين  ديروز داشتم با  شقايق حرف ميزدم .....

مثل خل و چلا ميپرم  ميرم  گوشيمو ميگيرم  به هر كي كه به فكرم ميرسه ميزنگم  هيش كي ورنميداره ......

آخر سر مهراز بي بي سي  گوشي رو ور ميداره ....صداش تابلو  كه خواب  بوده و الان ميخواد من خفه كنه.....

 



خلاصه  سرتونو درد نيارم  .....طرف پسر پسر عموي  باباي شقايق بوده !!!

خدا بيامرزه!  ولي بابا ي عزيز !!!!!!!


يه چيزيه  يه مدت تو گلوم گير كرده  .....بگم ديگه !!!!

نميدونم يه مدته تو فكر يه  وبلاگ ديگه هستم ....يعني منظورم يه وبلاگي كه شاخص اصليش  اسم بيماريم نباشه ........كه يه مقدار  برقرار كردن ارتباطات  وبلاگي  رو راحت تر كنه  .......

خوب اين قضيه  كه تو كوچه و خيابون بايد  يه زماني واسه طرف دو ساعت توضيح ميدادي كه " اسكوليوز " يعني چي ؟؟؟ تو فضاي اينترنت  هم هست .......

منظورم اين نيست كه اين وبلاگ و آپديت نميكنم !!!! منظورم اينه  كه  اين وبلاگ و هويت آيدا  سر جاش ميمونه و نوشته هاي شخصيه من كه ربطي به اسكوليوز نداره  بره توي  يه صفحه ي شخصي ديگه !!!!

اين جا تا ابد برام ميمونه  چون دوستايي كه توش پيدا كردم تا ابد برام ميمونند !!!!!! 

نميدونم خلاصه نظرتونو بگيد ...دوست دارم بدونم شما چي فكر ميكنيد !



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 13:25  توسط آیدا  | 

" ايناهاش !!!  اسمتون و شماره پروندتون .......

3 تا دفترچه كهنه  مال  سال 58 احتمالا"  ليست اولين مريضاي دكتر گنجويان .......پيرمرد چشمش سو نداشت  ..اين سومين باري بود كه داشت  همه رو زيرو رو ميكيرد  تا  شماره  پرونده اشو پيدا كنه .......

من و مامان اومديم پيش پيرمرد  .......  همچنان ميگشت .....اسمشو شنيده بودم كه داشت به بقل دستيش ميگفت  ......چشم منم ناخودآگاه روي ليست ميچرخيد  .....ديدمش  ..... كلي مرسي دخترم  و  از اين حرفا ......

توي مطب آدم بسيار كنجكاوي ميشم  ...نميدونم چرا.....

پيرمرد  كمرشو گرفته  و مياد كنارم ميشينه .....غم عظيمي داره ....شنيده بودم كه داشت به يكي ميگفت اسكوليوز داره .....

سر صحبت رو با اين جمله باز ميكنم "شما هم اسكوليوز دارين ؟؟؟"

يك آه عميقي ميكشه و شروع ميكنه .....(ديگه همتون ميدونيد اين درد دل وا شدن ها از ويژگي هاي منحصر به فرد مطب دكتر گنجويانه   و گوش دادن به اونها يه ذره  از  اضطراب  انتظار كم ميكنه )

شروع ميكنه ...لا به لاي حرفاش ميفهمم كه جانبازه و اونم از نوع خفنش !!! يكي دو تا نه  ...كلي درد و مرض انبار شده .....

افسوس ميخوره  كه چر دكتر همون سال 58 عملش نكرده  ..... هنوزم يه ذره اميد داره كه دكتر عملش كنه ولي .....

با يك نگاهع جانسوز و سكوتي عميق بعدش به ميگه

"  ميخوام  خودمو  بكشم ..... از درد ..... وقتي نميتونم راه برم   وقتي شب از درد  فرياد ميزنم .....ساواك من و گرفته بود ...منو از بلندي   پرتاب كردن  زمين .. ولي  به خدا اونا بهتر بودن .. اونا بهتر بودن ...اون لحظه هيچ چيز نميتونستم بگم.......فقط  داد زدم "كمرم "

ديگه نميتونست ادامه بده ......واقعا" نميتونست ........

من واقعا" شوكه شده بودم  .....گيج و منگ بودم .....من iq رو بگو كه تازه داشتم براش توضيح ميدادم كه با اين درجه ي كه شما داري  احتمال" ظرفيت تنفسيت خيلي پايينه و  ......

سرشو تكون داد و گفت دختر جان ....... ريه اي باقي نمونده  ..... من شيميايي شدم !

يه مقدار از جنگ گفته بود برام ..... و من همچنان در شوك ......

رفت توي اتاق ويزيت ..... در اون لحظه دلم براي دكتر هم ميسوخت  .......  از اينكه  چقدر ميتونه  سخت باشه براشون  كه  ..............

من هيچ وقت  .. يعني بدترين تصورم از اسكوليوز  عمل بود ... اونم  دلم قرص بود كه با وجود  دكتر  هيچ مشكلي هم پيش نخواهد آمد  .....

وقتي اومد بيرون لازم نبود فسفر بسوزونم  كه بفهمم چي شده  ...

لحظه ي وحشتناكي بود ... من و مامان بهت زده طوري كه اصلا" نفهميديم   نوبتمون شده ......


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:20  توسط آیدا  | 

در حال حاظر به طرز شديدي جو گير هستم....

حدود 10 روز پيش كه‌سايت twilight  ترجمه ي كتاب كسوفو تموم كرد (اونم با اون هفت فصل آخرش كه واقعا" ترجمه اش افتضاح به تمام معنا بود )‌  تا الان هيچ خبري از سپيده دم نيست ........نه حوصله اشو دارم كه صبر كنم  نه وقتشو كه حالا  تا 6 ماه ديگه  40 فصل سپيده دم و ترجمه كنن !!!

همين جوري از بيكاري و علافي  كتاب زبان اصليشو دانلود كردم  breaking down  ...

آخرين باري كه با تمام اعتماد به نفس رفتم  سر يه رمان و سعي كردم انگليسيشو بخونم فكر كنم 2 سال پيش بود ارباب حلقه ها !!!!

يعني با چه  فاجعه اي ديدم يه صفحه اشم نميتونم  بخونم .....

ديگه از اين غلطاي اضافي نكردم.....

ولي ديروز كه pdf  سپيده دم و باز كردم  به طرز عجيبي ديدم ميتونم بخونم !!!!

يه صفحه ... دو صفحه .... يه فصل .....دو فصل ..........!!!

تازه دارم ميفهمم رمان خوندن يعني چي !!!!‌   البته  بماند از ديكشنري هم خيلي كمك گرفتم . ولي نه تا اون حد كه تا معني يه كلمه رو سرچ كني كل جمله يادت بره !!!!!

خيلي حال داد .......

تا  امروز كه رسيدم فصل هفت unexpected !!!!

واقعا" هم  غير منتظره بود ......براي اولين بار  من با خوندن يه فصل اين كتاب واقعا" سر جام ميخكوب شدم !!!!

ادوارد و بلا هم همين طور .........  

آخرين صفحه  ........ جاي حساس ..... نهههههههههههههههههه !!!!!!!!!

جناب خانوم استفاني  از فصل 8 زبان گوينده داستان و عوض ميكنند و داستان ميرود در يك دنياي ديگر !!!

يه فصل... دو فصل ...... 10 فصل ؟؟؟؟؟

دلت اومد ؟؟؟؟

خانوم ماير دلت اومد  10 فصل ما رو از ادوارد محروم كني ؟؟؟؟؟؟؟؟دلت اومد همين جوري ما رو در حال شوك نگه داري  و تو آب نمك بخابوني تا فصل 19  ؟؟؟؟؟؟

 من ديگه به خاطر جيكوب بلك چشم خودمو 20 تا نميكنم  تا اين  10 فصل و بخونم ......

مثل اسكلا يه راست ميرم سر 19  ببينم چي شد آخه !!!

(يكي به من ميگفت كه تو نه شعور فيلم ديدن داري  نه شعور كتاب خوندن !!!)بنده خدا راست ميگفت !

تا 21 ميام تا بفهمم تازه چه بر آن 10 فصل گذشته گذشت !!!!!!

ديگه زبانم كاملا" نم كشيده  براي امروز  ..... فكر كنم  يه 4 ساعتي ميشه به حالت سيخ بريسي و بدون تكيه به هيچ موجود زنده اي ميخ مونيتورم !!!!

TWILIGHT .IR جان غلط كردم ....بيا و ترجمه كن  ما را از خماري در بيار لطفا" !!!!!!






+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:11  توسط آیدا  |