تبليغاتX
اسکولیوز من!

اسکولیوز من!

THIS IS MY SCOLIOSIS

احساس گندی دارم ....

تقریبا" از ۴ ابتدایی  تابستونی نبود که  الکی بگذره !  خلاصه یه کلاس ریاضی ..زبانی.... کوفتی  یه چیز بود که آدم احساس بیخودی بودن نکنه !!!

۲ هفته میشه که احسان کل هالیدی و سری کامل interchange رو برام پست کرده  ....

هر شبم زنگ ميزنه و مرتب اين جمله رو تكرار ميكنه

" ميفتيا !!!!نميدوني چه احساس  وصف نشدنيه كه برگه ميانترم مياد زير دستت كه كلا" ۴ تا سوال داره

و تو كلا" هيچ ايده اي راجع به هيچ كدوم نداري !!!!! "

در این دوهفته فکر کن کل کار مفید من  ۱ فصل اندازه گيري  هالیدی بود  با ۲۰ تا دونه تمرین ناقابلش كه ديگه پررو شدم تمام محاسبات و با ماشين حساب انجام ميدم   هنر كردم مثلا" !  و مرور ۱۰ تا درس intro

خواب شبم هم از ۱۰ ساعت كمتر نميشه  ...صبح زودتر از ۱۱ نميتونم بيدار شم  و بعدشم واقعا" كسلم !!!

ورزشم هم به امان خدا رها شده !!!!

بچه ها هم  پخش و پلا هستن ....يكي ويلاشونه.... يكي ييلاقه  ... بيشتر دلم ميخواد وضعم معلوم بشه !!

بلاتكليفي وقتي هيچ كاري نميتوني انجام بدي  وحشتناكه !  

 تنها كاري كه من رو از انگل اجتماع بودن بيرون مياره  احتمالا" شستن ظرف ناهار و شامه!

نميدونم چرا يه احساس برق گرفتگي بهم دست ميده وقتي به هاليدي دست ميزنم ......

تو تمام مدت دبيرستان هر وقت سراغش ميرفتم  يك نجواي دروني به من نهيب ميزد " بچه هر وقت امتحان مدرسه ات و بيست شدي  بعد لقمه گنده تر از دهنت وردار "

با وجود اينكه الان خلاصه يه سري مطالبشو و تمريناشو بلدم  ولي نميدونم چرا بازم اين حس با من هست !!!

و اين برق گرفتگي فقط با يه خرخوني اساسي برطرف ميشه !!!‌ 

يعني شنبه ميشه من ساعت ۹ از خواب پاشم ؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 13:43  توسط آیدا  | 

مامان :" آخرش من و ميكشيد !!!‌تو هم شدي مثل بابات؟؟؟؟؟  خونه رو كردين كتابخونه !!! 
 اين آشغالا رو بنداز دور !چي كار ميخواي بكني با اينا آخه ... من اعصاب ندارم همش حرص گرد گير يشونو بخورم .....
من (سريع يه بهانه جور ميكنم ): ميخوام به پارسا نشون بدم  ! 
 

اتاق قديمي خواهرم ديدن دارد.....


مامان دل و روده كمد ها  رو ريخته پايين ....من وسط اين هيري ويري  و با ناديده گرفتن  برخي صداهاي نوازشگر مامان در عالم هپروت خودم هستم...
قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب  ......پاييز زمستان بهار تابستان (قصه اي اينو بيشتر دوست داشتم )


به من بگو چرا؟؟؟ جايزه المپياد سوم  ابتداييم بود ...اول شده بودم  چقدر به خاطر اينكه  اون كلاسور باربي رو به نفر دوم داده بودند گريه كرده بودم !!!


دفتر  برچسباي ادامس پولو  .....اين ديگه آخرشه !!


يه مدال ورزشي  برنز زنگ زده .....خداییش بارفیکس و دراز نشست رو همیشه از همه بیشتر میرفتم !
3  سري كامل  كتاباي زبانكده شكوه  yes! english for children مال احسان و ارمغانم نگه داشته بودم  واسه كپي كردن تمرينا و سوالاي كوييزا  كه تو كتاباشون تيك خورده بود !!!!


look  listen learn سمپاد
خيلي جالبه هنوز صداي نوار و اولين مكالمه هاشم يادمه 
meet sandy and sue  .this is sue,s class


سري كامل ويدئو هاي والت ديزني  ......چند وقته نديدمشون ؟؟؟؟؟  يادش به خير بابا اون موقع هر وقت ميرفت تهران من تا آخر شب بيدار ميموندم تا ببينم اين دفعه برام چه فيلمي مياره ......شوهاي طنين  عهد بوق ...نوروز 70  ...71 ....
واقعا" جووناي ديروز چه امكاناتي داشتندا ؟؟؟؟؟؟؟
ويدئو  رو روشن ميكنم   يكي يكي ميذارم  .............

 

 


اصلا" با انيميشن هاي الان حال نميكنم .....اصلا" !  سه بعدي 4 بعدي حاليم نميشه ....هيچ چي بامبي  يا شير شاه نميشه ....

مامان:  يه كهنه  خيس ميده دستم و من رو كاملا" از هپروت در مياره!!!!  ولي من هم چنان  دارم گوش ميدم ...

Dancing bears
Painted wings
Things I almost remember,
And a song someone sings
once upon a december

Someone holds me safe and warm,
horses prance through a silver storm,
Figures dancing gracefully,
across my memory,

(singing aaaaa with the melody)

Someone holds me safe and warm,
horses prance through a silver storm,
Figures dancing gracefully,
across my memory,

Far away, long ago
things I yern to remember
and a song someone sings
Once upon a December

And a song someone sings
Once upon a December

Anastasia) Once Upon A December )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:38  توسط آیدا  | 

به انتخاب 48 ميرسيم ....

من  . مامان . احسان .بابا هم  روي كاناپه در حال چرت است ... مثلا" در جريان است ......

ساعت از 1:30 شب هم گذشته  و ما 3 ساعت و نيمه  داريم سر و كله ميزنيم .......

مامان : چي كار ميخواي بكني ؟؟؟

احسان : ميزني ؟؟؟ اصفهان ميري ؟؟؟؟؟

من  2500 بار دلايلم رو براي اصفهان نرفتن توضيح داده بودم  ..علارغم اينكه  از اونجا نديده و نشناخته  خيلي بيشتر از جايي كه هستم خوشم مياد  ولي ......

اوليش اينه كه نميتونم ورزش كنم ....يعني كجا ورزش كنم ؟؟؟  نميتونم تحت نظر فيزيوتراپم باشم.....

رفت و آمد  با اين وضع هواپيما ها كه مامان عمر" بذاره .....اتوبوسم كه اصلا" حرفشو نزن...ماشين هم  يعني اينكه  بايد 4 سال تمام بايد  كمر كج و كوله ام  را كج و كوله تر كنم ....

 توی خوابگاه كامپيوتر ندارم ....

لب تاپ هم توي خوابگاه  فكر ميكنم يه مقداري دست و پا گير ميشه .....

يه نيمرو به زور بلدم درست كنم ....با غذاي دانشگاه هم مشكل دارم......

اگر هم اتاقي هايم  يه جوري باشند كه سالي به دوازده ماه پاشونو از خوابگاه بيرون نذارن  يعني خريد و سينما دد در طول دوران دانشجويي  ممنوع !

و از همه مهم تر و حياتي تر  من احسان را ندارم !!!!

من چه جوري با اين وضع خوشگل درصدام ميخوام  رياضي فيزيك يك   را پاس كنم ؟؟؟؟؟

تمريناي فيزيك هاليدي را كي بايد تو مغر گچ من فرو كند ؟؟؟؟؟؟

تازه پارسا را هم بايد 6 ماه يك بار ببينم ......


تصميم آخر تهران و ديگر هيچ !

اگرم نشه كنكور 89 . معدن و نساجي و علوم مهندسي و مهندسي دريا  هم نميزنم !




+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 22:22  توسط آیدا  | 

یه گوش بی سیم ...موبایلتم زنگ میزنه    ..اس ام اس پشت اس ام اس ......داری انتخاب رشته مجازی رو میبینی ....به طرز بچه گانه ای دست از پا نمیشناسی    با چشمت داری میبینی که میشه !!!

شماره داوطلب و پرونده رو دارم  احسان میدم    اونم  در جواب میگه بزن ۳!!!

برخلاف ۲ سال گذشته با دیدن  برنامه مربوطه قند تو دلت آب میشه !!!

آشنایی با پلی تکنیک بود  ...اون موقع ها  اون قدر تو کف شریف بودم که کلا" هیچ احساسی به هیچ دانشگاه دیگه ای نشون نمیدادم....ولی دیشب  اه عمیقی از ته دل کشیدم .....

من فقط مهندسی نساجی وومعدن  و  متالورژی و ریاضی و فیزیک اونجا قبول میشم !!!!

با دیدن دانشکده نساجی که به طرز عجیبی خوشگل بود یه لحظه دلم خواست بزنم ....ولی  این جا تقابل عقل و احساس آشکار میشود !!!

عقل " میخوای با این رشته چی کار کنی ؟؟؟؟ چه غلطی میخوای بکنی ؟؟؟؟"

احساس "  امیر کبیره ها !!!!

عقل " فوق لیسانس میخوای رتبه چند بیاری که بری ؟؟؟؟ اصلا" چند تا دانشگاه انتخاب داری ؟؟؟؟ به فرض که رتبه فوق لیسانست   تک رقمی شد ....دکترا رو میخوای چی کار کنی ؟؟؟؟ چه تضمینی میدی که همون جا  از یه استاد چراغ سبز بگیری که بری ؟؟؟؟؟ چقدر احتمال داره کهخدا تو سرت بزنه بخوای اپلای کنی ؟؟حالا اومدیمو دکترا گرفتی  ...میخوای چی کار کنی تو ایران ؟؟؟ ..

احساس "   فسش در میرود .........

تقابل علوم کامپیوتر شهید بهشتی و ریاضی امیر کبیر ......

احساس " امیر کبیر خوشگل تره !

عقل " باهات موافقم اعتبارشم بیشتره

احساس " بزنم اول ؟؟؟ احسانم هستا؟؟؟؟ با هم  اونجا سال اولی میشیم !!!! 

عقل " علاقه ات چی میشه ؟؟؟

احساس " خوب شد یادم اوردی !  ولی امیر کبیر ؟؟؟  الهامم هست مائده که حتما" اونجا قبول میشه دور هم جمعیم .........

عقل "  کامپیوتر ؟؟؟؟

احساس " تازه خوابگاهم داره امیر کبیر حال میده ......لزومی هم نداره که کله سحر بلند شم  از این سر تهران  برم اون سر تهران ......

عقل " ؟؟؟؟

احساس "  آقا غلط کردم !!!!!  چاکر شهید بهشتی هم هستیم ..... منو میگیری ؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 21:31  توسط آیدا  | 

 

4 ساله داري مخ ميزني !!!

مصلحتي نگو فلان دانشگاه  "خوبه" 

من اين چيزا حاليم نميشه …….

من تا نرم تو سايت دانشكده  مربوطه و تو گوگل  دل و روده دانشگاههاي   استادا و دانشجو هاي دكتراشونوو تعداد مقالات  رو در نياوردم .. بهت نميگم كه خوبه يا نه ..

خودت كردي …

خودت بهم ياد دادي ژورنال و isi , كنفرانس يعني چي ؟؟؟؟
خودت بهم  ياد دادي كه سطح و اعتبار دانشگاه  يعني چي ..

خودت گفتي  انتهاي همه رشته ها شبيه هم ميشه واسه آدمي كه ميخواد دكترا بگيره ديگه مهم نيست مهندسي برق باشه يا  يه رشته محض .....

 

هي ميخواي مخ بزني  من و رواني ميكني براي چند ساعتي ...ولي من تصميمي كه 10 ساله گرفتم  يه شبه عوض نميكنم ...

ميترسي كه وسطش جا بزنم  ميدونم ........

اينجا بهت ميگم .. جا نميزنم .......

بهت گفتم ميخوام تو رزومه ام اسم سه تا دانشگاه اول ايران باشه خدا رو چه ديدي شايد ما هم اون ور آب رفتني شديم ...

 

ميدونم  تمام شهر من و لعن و نفرين ميكنن كه مهندسي برق و مكانيك  و عمران رو  ول كردم  و دارم   به انتخاب دل خودم ميرم ....اصلا" و ابدا" برام مهم نيست كه چي فكر ميكنن چون فكرم, مغزم, عقايدم هيچ چيزم به اينجا نميخوره   و ميخوام از اينجا برم .....

 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:17  توسط آیدا  | 

I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have
All of me

You used to captivate me
By your resonating life
Now I'm bound by the life you've left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me

I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me

I've been alone all along

When you cried, I'd wipe away all of your tears
When you'd scream, I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have all of me...., me...., me


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:26  توسط آیدا 

از کجا  شروع کنم به نظرت؟؟؟
 دوشنبه .عروسی پسر همسایه سه تا کوچه اونورتر ( برادر دوستم و دوست برادرم و ........)

عروس و داماد تپلی  و بانمک.. به شدت به هم میان ....

در حال مرگم......همه دارن میرقصند .. بچه های پیش ریاضی امسالمون  سن رو پر کردند   و من به شدت .... ولی در این جمع به این عظمت کلا" یک نفر آدم زنده وجود دارن که من میتونم باهاش برقصم و اون کسی نیست جز خواهر  داماد .......۳ بار به رقص دعوت شدم ولی شعور انسانی خودم   ایجاب کرد که زیاد باهاش نرقصم چون  خودم یه بار خواهر عروس بودم  میدونم با ۲۰۰۰ نفر رقصیدن چه حالی داره...

به شدت روی صندلی نشسته ام  و خودمو کنترل میکنم ...پاشنه ی کفشمو با ضرب اهنگ به زمین میکوبم  ....الان کاملا" اسکارلت اوهارا  با تمام وجودم درک میکنم ...با این تفاوت که هیچ رت باتلری وجود نداره که بخوام به رقصیدن امید داشته باشم !

من میخوام برم برقصم چرا هیش کی نمیفهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.....................................................................

سه شنبه ...مهمونی رقص نازنین...

آره منم دوست دارم ...محاله تنهات بذارم ....

ای ول .....این جا حال میده!تمامی عقده های دیشب برطرف شد ......

ولی خداییش نمردیم و بخار های غلیظی از برو بچ تجربی دیدیم....این همه حال رو در خودتون مدفون کرده بودید و ما نمیدونستیم؟؟؟؟؟
در جمع عظمت خانوم دکتران  ما ۵ تا بچه  ریاضی  هم وجود داریم  ...البته  همه از ابتدایی تا الان با هم دوستیم ....

 

CHORUS:
i give it all up, but i’m taking back my love,
i’m taking back my love,
i’m taking back my love,
i’ve given you too much,
but i’m taking back my love,
i’m taking back my love, my love,my love,my love,my love

خونه در حال انفجاره  و من هم در کمال افتخار یک روز قبل از آخرین ویزیت کمرم ۴ ساعت و نیم به مدل های هندی عربی ایرانی خارجی و هر مدلی دلت بخواد رقصیدم ..........

 

مامان نازی "ببخشیدا ..البته  یه چیز کم بود !"

ما " چی ؟ نه خواهش میکنیم....خیلی خوش گذشت و ......

مامان نازی ( با چشمک): نه این جوری نه دفعه بعد یادم بیارین  پسرا مگه دل ندارن ؟؟؟؟

....................................................

۴ شنبه .....روز موعود....

هیچ جامو نمیتونم تکون بدم......مثل سنگ روی تختم دراز کشیدم و دارم به این موضوع فکر میکنم  که چه جوری امروز باید ۱۰ ساعت تو ماشین بشینم ؟؟؟؟؟؟؟پاهامبه خاطر کفش دیشبم   تاول زده .  کمرم در حال نصف شدنه .....ماهیچه های ساق پام گرفته به طرز فجیعی !!! تا تو باشی دیگه در مجالس لهو ولهب  حرکات موزون انجام ندی !!!!!!

دکتر .....  تا  نقاله رو میذاره  من سریع درجه رو به مامان اعلام میکنم .....برمیگرده به من نگاه میکنه و میگه : درجه مهم نیست !!!  دقیقا" نفهمیدم این جمله یعنی چی؟؟؟؟

۳۰ و ۳۵  من  که کاملا" خودم رو حتی برای ۵۰ هم آماده کرده بودم ...قابل تحمله ...مامان به من چپ نگاه میکنه   منم  با نگاهی  بهش میفهمانم که  ۳ درجه بالا و ۳ درجه پایین زیاد شده دیگه  ! اشکال نداره ......

دکتر توصیه میکنه  همه گونه فعالیت ورزشی رو  و کلا" فعالیت بدنی رو ....و من همون لحظه از بیاد آوردن فعالیت بدنی دیشبم  خنده ام میگیره ! ویزیت خوبی بود  . برای اولین بار  دکتر از وضعیتم راضی بود !

ديشب ....آلبالو سياه...

اول يه هراز گردي و انگشت نما شدن توسط برخي   افراد حاضر  چون ما 7 تا با هم كلا" خيلي جلب توجه ميكنيم .....

با نهايت سرعت خودمون رو به آلبالو سياه ميرسونيم ......به دليل تكرار نشدن ضايع بازي در آلبالو يك شبي درزمستان دو سال  گذشته (تولد 2 همزاد  يكي در شهيد بهشتي و يكي در فرزانگان كه همزمان در يك بيمارستان به دنيا اومده بودند و دو جشن تولد در كافي شاپ!) كولر را ول ميكنيم  آلاچيق را انتخاب ميكنيم ......كه از قضا 7 تا صندلي داشت......و من در اقدامي فراموش نشدني يك عدد پيتزا مخصوص كامل را و پشت سرش يك كافه گلاسه را نوش جان ميكنم ......... به تازگي به اين نتيجه رسيده ام كه از 6۱ كيلو ي حال حاضر نبايد بيشتر شوم !!!!!ياد 48 كيلويي دوران بريسي به خير !!!!!

ولي 12 ساعت خواب در شبانه روز و  غذاهاي شمالي  دوگانه مامان  و 20 دقيقه ناقابل ورزش در روز

و بالاخره  بعد 4 سال و5 ماه و 30 روز و 17 ساعت خداحافظي با بريس ميلواكي  با اجازه  كتبا" و شفاها" دكتر گنجويان  بسيار بيشتر از اين  اننتظار ميرود!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:26  توسط آیدا  | 

اينم مدل جديده ؟؟؟
خر گير آوردين؟؟؟؟
 5 تا رشته رو ميگيريد احساس ميكنيد لطف و سخاوت زيادي به خرج داديد 20 درصد غير بومي اضافه ميكنيد و حالا  با كمال پررويي ميگيد خوابگاه نداريد ؟؟؟؟؟؟؟؟
اين جمله رو براي من ترجمه كنيد لطفا"
"دانشگاه فلان به علت محدوديت در سال اول به دانشجويان حائز رتبه هاي سه رقمي دوره روزانه خوابگاه واگذار ميكند "
آخه بچه  رتبه سه رقمي مگه مغز خر خورده تهران و ول كنه بپره اونجا  ؟؟؟ 

شهيد بهشتي و علم و صنعت كه كلا" خودشونو راحت كردن !‌  
علم وصنعت: اين دانشگاه فاقد هر گونه امكانات خوابگاهي براي خواهران ميباشد
شهيد بهشتي :دانشگاه شهيد بهشتي فاقد خوابگاه براي كليه دانشجويان در مقطع كارشناسي ميباشد
صنعتي اصفهان :ظرفيت خوابگاهي قابل تخصيص به دانشجويان براي برادران 450 نفر و براي خواهران 250 نفر در نظر گرفته شده ...!!!!!  علوم پزشكي كه كلا" وضعش گلاب به روتونه !!!!!!!
لذت ميبرم !!!
من خودم براي تهران مشكل خوابگاه ندارم(انگار برام دعوتنامه فرستادن!)  ولي آخه اين چه مسخره بازيه ؟؟؟؟؟؟

سال بعد ميخواد چي بشه ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 18:22  توسط آیدا  |