از کجا شروع کنم به نظرت؟؟؟
دوشنبه .عروسی پسر همسایه سه تا کوچه اونورتر ( برادر دوستم و دوست برادرم و ........)
عروس و داماد تپلی و بانمک.. به شدت به هم میان ....
در حال مرگم......
همه دارن میرقصند ..
بچه های پیش ریاضی امسالمون سن رو پر کردند و من به شدت
.... ولی در این جمع به این عظمت کلا" یک نفر آدم زنده وجود دارن که من میتونم باهاش برقصم و اون کسی نیست جز خواهر داماد
.......۳ بار به رقص دعوت شدم ولی شعور انسانی خودم ایجاب کرد که زیاد باهاش نرقصم چون خودم یه بار خواهر عروس بودم میدونم با ۲۰۰۰ نفر رقصیدن چه حالی داره...
به شدت روی صندلی نشسته ام و خودمو کنترل میکنم
...پاشنه ی کفشمو با ضرب اهنگ به زمین میکوبم ....الان کاملا" اسکارلت اوهارا با تمام وجودم درک میکنم ...با این تفاوت که هیچ رت باتلری وجود نداره که بخوام به رقصیدن امید داشته باشم !
من میخوام برم برقصم چرا هیش کی نمیفهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.....................................................................
سه شنبه ...مهمونی رقص نازنین...
آره منم دوست دارم ...محاله تنهات بذارم ....
ای ول .....این جا حال میده!تمامی عقده های دیشب برطرف شد ......
ولی خداییش نمردیم و بخار های غلیظی از برو بچ تجربی دیدیم....این همه حال رو در خودتون مدفون کرده بودید و ما نمیدونستیم؟؟؟؟؟
در جمع عظمت خانوم دکتران ما ۵ تا بچه ریاضی هم وجود داریم ...البته همه از ابتدایی تا الان با هم دوستیم ....
CHORUS:
i give it all up, but i’m taking back my love,
i’m taking back my love,
i’m taking back my love,
i’ve given you too much,
but i’m taking back my love,
i’m taking back my love, my love,my love,my love,my love
خونه در حال انفجاره و من هم در کمال افتخار یک روز قبل از آخرین ویزیت کمرم ۴ ساعت و نیم به مدل های هندی عربی ایرانی خارجی و هر مدلی دلت بخواد رقصیدم ..........
مامان نازی "ببخشیدا ..البته یه چیز کم بود !"
ما " چی ؟ نه خواهش میکنیم....خیلی خوش گذشت و ......
مامان نازی ( با چشمک): نه این جوری نه دفعه بعد یادم بیارین پسرا مگه دل ندارن ؟؟؟؟
....................................................
۴ شنبه .....روز موعود....
هیچ جامو نمیتونم تکون بدم......مثل سنگ روی تختم دراز کشیدم
و دارم به این موضوع فکر میکنم که چه جوری امروز باید ۱۰ ساعت تو ماشین بشینم ؟؟؟؟؟؟؟
پاهامبه خاطر کفش دیشبم تاول زده . کمرم در حال نصف شدنه .....ماهیچه های ساق پام گرفته به طرز فجیعی !!! تا تو باشی دیگه در مجالس لهو ولهب حرکات موزون انجام ندی !!!!!!
دکتر ..... تا نقاله رو میذاره من سریع درجه رو به مامان اعلام میکنم
.....برمیگرده به من نگاه میکنه و میگه : درجه مهم نیست !!! دقیقا" نفهمیدم این جمله یعنی چی؟؟؟؟
۳۰ و ۳۵ من که کاملا" خودم رو حتی برای ۵۰ هم آماده کرده بودم ...قابل تحمله ...مامان به من چپ نگاه میکنه منم با نگاهی بهش میفهمانم که ۳ درجه بالا و ۳ درجه پایین زیاد شده دیگه ! اشکال نداره ......
دکتر توصیه میکنه همه گونه فعالیت ورزشی رو و کلا" فعالیت بدنی رو ....و من همون لحظه از بیاد آوردن فعالیت بدنی دیشبم خنده ام میگیره !


ویزیت خوبی بود . برای اولین بار دکتر از وضعیتم راضی بود !
ديشب ....آلبالو سياه...
اول يه هراز گردي و انگشت نما شدن توسط برخي افراد حاضر
چون ما 7 تا با هم كلا" خيلي جلب توجه ميكنيم .....
با نهايت سرعت خودمون رو به آلبالو سياه ميرسونيم ......به دليل تكرار نشدن ضايع بازي در آلبالو يك شبي درزمستان دو سال گذشته (تولد 2 همزاد
يكي در شهيد بهشتي و يكي در فرزانگان كه همزمان در يك بيمارستان به دنيا اومده بودند و دو جشن تولد در كافي شاپ!) كولر را ول ميكنيم آلاچيق را انتخاب ميكنيم ......كه از قضا 7 تا صندلي داشت......و من در اقدامي فراموش نشدني يك عدد پيتزا مخصوص كامل را و پشت سرش يك كافه گلاسه را نوش جان ميكنم ......... به تازگي به اين نتيجه رسيده ام كه از 6۱ كيلو ي حال حاضر نبايد بيشتر شوم !!!!!ياد 48 كيلويي دوران بريسي به خير !!!!!
ولي 12 ساعت خواب در شبانه روز و غذاهاي شمالي دوگانه مامان و 20 دقيقه ناقابل ورزش در روز
و بالاخره بعد 4 سال و5 ماه و 30 روز و 17 ساعت خداحافظي با بريس ميلواكي با اجازه كتبا" و شفاها" دكتر گنجويان بسيار بيشتر از اين اننتظار ميرود!



