تبليغاتX
اسکولیوز من!

اسکولیوز من!

THIS IS MY SCOLIOSIS

فعلا" خداحافظ تا 25 خرداد.........
واسم دعا کنین!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:15  توسط آیدا  | 

سلام.....یکشنبه نمایشگاه بودیم..........

خیلی حال داد ........ اون از ضایع بازی من که ۴ صبح با بابا بلند شدم رفتم فلکه وایستادم

دیدم فقط دو تا از بچه های خودمونن با یه پسر اون ور مرکزی ......

اتوبوسا اومدن و آخرش ساعت یه ربع به شیش مدیره ی محترمه از خواب ناز بیدار شدن تشریفشون رو آوردن....

ساعت شیشو نیم بود که یه هو دلم هوس سیاوش قمیشی کرد ....

ام پی تریمو که دیشبش فول کرده بودم در آوردم تا به صفحه اش نگاه کردم این شکلی شدم.....

روشن بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از ساعت ۱۲ شب تا شیشو نیم صبح !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

احساااااااااااااااااااااااااااااننننننننننننننننننننننننننننن خدا بگم چی کارت نکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تازه ام پی تری یامونو با هم عوض کرده بودیم من نمیدونم کجاشو دست کاری کرده بود که وقتی از یو اس بی میکشی بیرون بازم روشن میمونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اعصابم خورد شد.....

ساعت ۹ تهران بودیم ...از همون مسیر همیشگی ........که اون قدر رفتم که فکر کنم از همه ی معدود جاهایی که در تهران میشناسم بهتر بلد باشم ......

دور و بر مطب دکتر گنجویان و پیوند هستیم ناخود آگاه طبق عادت همیشگی قلبم تند تند میزنه و میخواد از قفسه سینه ام بیاد بیرون .....

نمیدونم ولی نسبت به این خیابو نا آلرژی پیدا کردم

پیاده میشیم .......بچه های شهید بهشتی (اون ور مرکزی )که هنوز پاشون به زمین نرسیده تیکه هاشونو شروع میکنن!!!

"همولایتی مایی" "جیگر و آلبالو و گیلاس و زرشک ...."

این رنگ مانتومون اون قدر ضابلو (جیگری )است که بعید میدونم کسی یکشنبه نمایشگاه بوده باشه و ما رو ندیده باشه!!!!!!!!!

ولی تهرانیا که معتقد بودن شمالیا خوش سلیقه ان .....

از هر غرفه ای که رد میشدیم ازمون میپرسیدن از کدوم منطقه!!!! اومدیم .......که ما بهشون هی میگفتیم تهرانی نیستیم........

در نیم ساعت اول فقط تو دو تا غرفه گاج و مبتکران رفتیم همگی نفری ۵۰ تومن پیاده شدیم.....ترجح دادیم  یه ذره خسیس بازی دربیاریم  وگرنه با این وضعیت به هیچ جای دیگه نمیرسیدیم.....

وایییییییییییییی

تو عمرم بار به این سنگینی بلند نکرده بودم..........

به قدری سنگین بود که کتفم داشت از جا کنده میشد......

یاد نصایح مامان افتادم

"خودت کیفتو بلند نکنیا !!!!!بده بچه ها واست بیارن"...............

تازه نمیدونه که یکی دو تا نایلکسای بچه ها رو هم من حمل میکردم......

هنوز در عالم هپروت بودم یه لحظه فکر کردم نمایشگاه قبلیه است ....میریم تو جایگاه خودمونو ولو میکنیم یه آب معدنی رو سرمون خالی میکنیم ..................

وقتی از شبستان اومدم بیرون تازه از عالم اومدم بیرون و با یه یاد اوردن مسیری که باید میرفتیم تا به

آقا فتاحی برسیم که کتابامونو بندازیم سرش دوباره این شکلی شدم!!!!!!!!!!!!!!!

کاملا" در حال مرگ بودم ....................................................................................

حالا فکر کن تو اون شلوغی من یه پسر بریسی میبینم  ........و با صدایی که چندان بی شباهت با جیغ  نبود  به بچه ها میگم  "ا بریسییییییییییییییی"

بچه ها هم که تا حالا پسر بریسی ندیده بودن   باضافه من  هممون  سرمونو بر میگردونیم و نگاهش میکنیم!

"بنده به عنوان  یک انسان بریسی برای دفاع از جامعه ی بریسی ایران خاطر نشان میکنم که اصلا" این حرکت رو نمیپذیرم!!!!


ولی کلا " خیلی حال داد با بچه ها بودیم سوژه داشتیم خوش گذشت .....

مخصوصا" که منو شیرین به طور کاملا" اتفاقی!!!!!! جناب اکبرپور معلم کامپیوترمونو دیدم که خیلی آدم باحالیه!!!!!

و دو تا آیس پک مفت خوردیم ......و این یکی دیگه تهش بود ......

و برگشتیم راننده هه هم یه حالی داد دو سه بار "بیس" و "حال گیری" گذاشت و ما در فضا!!!!!!!

و این بود آخرین اردوی دانش اموزی در طول عمر دوازده ساله ی تحصیلی ....

با بچه هایی که ۶ ساله هم کلاسیم با سال بعد میشه ۷ سال و بعدش نخود نخود هر کی روز دانشکده خود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پارسامو هنوز ندیدم .....................................

دارم میمیرم ...................................

روزی دو سه بار تلفنی باهاش حرف میزنم ............

مامان میگه داری باهاش حرف میزنی میخواد تلفونو بخوره!!!!!!!!!!!!!!!!

خاله قربونش بره ............

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:45  توسط آیدا  | 

بالاخره جناب پارسا خان   با ناز و ادا بعد یه هفته سر کار گذاشتن  یه  ملت  امروز  ساعت  2:30 در بیمارستان مهراد  به دنیا اومد......
از اون موقع تا حالا خونمون تلفن بارونه 
خواهرم  که چند بار زنگ زده  و قیافشو برام توصیف  کرده  و منو جیززززز میده!!!!!!!
همش تقصیر احسانه!!!!!!!!
من نمیدونم  این پسره این   همه استعداد در مخ زدن رو از کجا میاره؟؟؟؟؟؟؟؟
در عرض دو دقیقه  مخ مامان  بابا رو زد که  منم نیام تهران.................................................
من میخوام بیام تهران.............................................................................
چی کارکنم خوب؟!
پارسا اولین  نینی  هست که  من درست حسابی میتونم ببینمشش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوب در چند سال اخیر  دو سه تا  از نینی های اطرافیان همه پا به عرصه وجود نهادند ولی مامان به دلیل میله ای بودنم  اکیدا"  عبور از  شعاع  3 متریشون  رو برای من ممنوع کرده بود......
شاید اینم یکی از عوارض بریس پوشیدن باشه!
مامان یه هفته ای میشه که رفته تهران .......تا حالا  سابقه نداشته که  مدت زیادی خونه نباشه  ......در نتیجه  من هیچ (اینو با تاکید بخونین!) تجربه ای در زمینه ی خونه داری ندارم.......
به اندازه ی 2 ماه غذا درست کرده  .....و خیلی حال میده  ......هر روز هر خورشتی هوس کنی  میتونی از فریزر در بیاری!!!!!!
با وجود این همه امتحان  که دارن از سر و کولمون  بالا میرن  ولی به دلیل تجربه  های قبلی!  نمیذارم بابا غذاها رو آماده کنه.....چون یه هو با چیزی مواجه میشی  که زمین تا آسمون  با جیزی که مامان درست کرده بود فرق میکنه!!!!!!
وای ......
شاید یکی از وقایع تاریخی  اقدام  برای دم کشیدن برنج بود که   یه ته دیگ گرد و درسته  زعفرونی در آوردم  .....و اون نیمرویی که  بدون جگر زلیخا  شدن از تابه در اومد!!!!

البته مسئولیت برنج پختن با باباست!!!  چون تنها  مهارت من در زمینه برنج پختن  همون دم کشیدنشه اونم در صورتی که یکی قبلش درست حسابی آب کشش کرده باشه ......
قراره  در اسرع وقت عکسشو برام میل بزنن......ولی هنوز خبری نیست!   فعلا" یه چیزی که با توصیفات خواهرم میخوره  میذارم که همچین وصف حال هم باشه!!!!

جوووون٬!!!!!!!!!!!!!!پارسای عزیزم.......تولدت مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:17  توسط آیدا  |