تبليغاتX
اسکولیوز من!

اسکولیوز من!

THIS IS MY SCOLIOSIS

 تا جایی که یادم میاد  هیچ وقت نشده  از اینکه کسی منو با بریس ببینه معذب بشم...یا خجالت بکشم....
یعنی هیچ وقت رو این موضوع حساس نبودم
هر لباسی دلم خواست باهاش پوشیدم .برخلاف  خیلی از دخترای برسی دیگه که میدیدمشون  مانتوهای یه سایز بزرگتر میپوشن
هیچ وقت این کارو نکردم ...
اتفاقا" به نظر من لباسای تنگتر   کمتر کج و معوجی بریس رو نشون میده!!!
یه اعتراف کوچولو....
بارها و بارها باهاش پز دادم .... در کمال اعتماد به نفس  بارها  با بریس طول و عرض همان خیابان معروف رو
طی کردم..
با  افتخار  در موردش حرف زدم .....و اینکه خوشحالم از اینکه دارم درمان میشم!

شاید همین برخورد من بود که آدمای اطرافم  کمتر متوجه  عمق ماجرا شدن ....
دیگه کم کم یه کوچولو حس ترحم معلمام از بین رفت و الان دیگه با داد لقب هایی از سیخ و میخ گرفته تا کارشناس هواشناسی(اینو بابا میگه)
در ایستگاهی بالا ی ابر ها باهات همدردی میکنن....
ولی یه جمله عرفانی بگم .
بریس همون جور که جسم آدمو اصلاح میکنه روح ادم رو هم صاف و صوف میکنه
همه ی ما ها قیافمونو توی اولین باری که  توی مرکز ارتوپدی پیوند  بریس رو زیارت کردیم  یادمونه!!!
حتی تصور پوشیدن  یه همچین چیزی تا عمر داشتیم به مغزمون خطور نمیکرد
ولی حالا سال هاست که داریم  ازش استفاده میکنیم به قول اون دفترچه ی  شونصد بار کپی شده  برامون مثل یه دوست جدا نشدنی شده ...
اون از زهراکه   اسمشو "روشن" گذاشته ....همین نشانه  ی  روشن بینی و خوشبینیته عزیزم....
ولی خودمونیم کوه کنیدما!!!!!!
دلم واسه اقای لعلی یه ذره شده..... عادت ندارم اینقدر دیر به دیر ببینمش
آخه هر دفعه میرم اونجا  اون قدر میخندیم که نگو.......
ولی خوب تا دو ماه دیگه  فکر نکنم بتونم بیام تهران (توی پرانتز (نمایشگاه کتاب))
 

فلاکتی در پیش روست  به نام امتحان نهایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

که فعلا" ۱۵ درصد تو کنکور تاثیر داره.....

فردا هم که اولین سنجش رو در عمرم میدم .....هیچ چی هم عمومی نخوندم.........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:44  توسط آیدا  | 

میدونم هیچ کدوم نیستین که بهم تبریک  بگین...
ولی اشکال نداره  با تاخیر هم قبول میکنیم!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 14:4  توسط آیدا  |