تبليغاتX
اسکولیوز من!

اسکولیوز من!

THIS IS MY SCOLIOSIS

فکر کنم  من اولین وبلاگی باشم که به این زودی دارم سال نو رو تبریک میگم....

سلام
داریم  یه سفر دو سه روزه میریم اصفهان
دفعه ی پیش که رفته بودیم  10 سالم بود...
کلا" خانوادگی خیلی خسته ایم......
تصور خونه موندن توی عید  واقعا" وحشتناک بود  و با وجود  دروسات  بنده که باید بگم در حد مرگ کار دارم ولی ترجیح دادیم  بریم  سفر  یه کم که حال و هوام عوض شد مثلا" با روحیه  بیشتر درس بخونم 
البته یه ویژگی مهم سفر امسال اینه که برخلاف سال های گذشته  دیگه  بریس محدودم نمیکنه  ...
حداقل همون  چند تا عکسیم که میگیرم  یه کم انسانی میشه نه فضایی!
امسال  مثلا" سال سرنوشت سازی است.
اول که امتحان نهایی بعدم سنجش ها و کنکور....
وای یعنی تموم میشه؟؟؟؟؟؟؟
خدا کنه خوب تموم شه...
در یک کودتای 22 اسفندی ! همزمان با خاتمه یافتن  سال تحصیلی پیش دانشگاهی ها...در حالی که مسئولین محترمه سرگرم  عکس گرفتن و روبوسی با پیشا 
بودن
و ما هم در حال توطئه چینی و صد البته  با همفکری  جناب ماندگار......
یک هفته مدرسه رو تعطیل کردیم....
آخ چه حالی داد.....
شنبه معاون اموزشی  داشت به ترتیب حروف الفبا زنگ میزد خونه ی بچه ها تا از حربه  ی جدیدش (یعنی همه اومدن مدرسه الا تو) استفاده کنه
که بیچاره از خدا بیخبر  نمیدونست که  از نفر اول لیست اس ام اس ها شروع شده آی دی کالر ها  به کار افتاده  تا نفر اخر و هیچ کس گوشی رو ور نداشت...
و مدیره ی محترمه برای جلوگیری از دماغ سوختگی بیشتر و پررو نشدن بقیه پایه ها  کل پایه ها از اول راهنمایی تا دوم دیبیرستان رو تعطیل میکنه 
و هم اکنون دعای خیر 400 نفر  بر سر ماست....
 زندگیه دیگه
ما اینیم...
!!!

تعطیلات عید به شما هم خوش بگذره .......

فعلا" بای  تا وقتی اومدم........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:34  توسط آیدا  | 

سلام.....

تند تند میگم  چون این هفته سه تا شایدم ۴ تا امتحان داریم  اصلا" وقت سر خاروندن ندارم...

انحراف پایین که ۴۰درجه بود شد ۳۸

انحراف بالا که ۳۵ درجه بود  شد ۳۰

همون جا یه متر پریدم هوا!!!!!!

دکتر گنجویان هم   مهربان تر از همیشه   و در کمال سخاوت  ۸ ساعت بهم استراحت داد....

که خوب قاعدتا" مثل همه  دو ساعتش  ورزشه میمونه  ۶ ساعت علافی بدون بریس

خدا ایشالله قسمت شما هم بکنه......

تا باشه همیشه از این مدل استراحتا...

فعلا" بدبختم ....هیچ گونه ایده ای راجع به این ۳ تا امتحان ندارم.....

دو شبم هست که سنتوری دیدم ......همچنان در کفم.........

جیگیرم واسه علی کباب شده و مدام آهنگای زخم زبون و رفیق من رو گوش میدم........

آخ اگه میشد....؟؟؟؟؟ اگه میشد تو سینما آدم سنتوری رو میدید؟؟؟؟؟؟؟

حس فیلم به سینماش بود.......به  محسن چاووشی  که  صداش تا اعماق وجودت! رخنه میکنه(یه کم ادبی شد)  به جیغ و دادهای ملت تو سینما.........

من اصلا" خوشم نمیاد  تو خونه فیلم نگاه کنم.......

هیچ چی اصلا" ولش کن.....

فعلا" که این آرزو رو به گور بردیم......

فعلا"  امتحان حسابان و فیزیک و عشقه!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 9:58  توسط آیدا  | 

نمیدونم چی بگم ...
فکر کنم این چهارمی یا پنجمین پستیه که با این مضمون میذارم با این تفاوت که موقع نوشتن این پست یا فکر کردن بهش تمام 4 ستون بدنم از اضطراب و نگرانی نمیلرزه
امسال از اولش مثل یه دختر خوب سرمو فرو کردم تو کتابام و فکرای بیخود نمیکنم....
خوب باید بگم خوشحالم خوشحالم چون دارم موفق میشم.....
اون روزا یعنی سه سال پیش علاوه بر دغدغه هایی که مربوط به بیماریم میشد دغدغه ی اساسی تر این بود که تا کی میتونم تحمل کنم....
میترسیدم از روزی که نتونم تحمل کنم جا بزنم
یا به خاطر مشکلم روزی مجبور بشم از مدرسه ای که 3 سال از دوران ابتدایی برای رسیدن بهش تلاش کرده بودم و از دوستام معلمامو جو سالمی که توش بودم بیرون بیام و مثل آدمای بخت برگشته تا اخر عمرم بر بیماریم و خودم لعن و نفرین
بفرستم
فکر کردن به این چیزا تحملشون زجر و عذاب که درجه اش برای همه بچه های بریسی یکسان نیست
که شاید مسخره ترین در عین حال عذاب آورترینشون متنفر شدن از نشستن روی صندلی و هر گونه مشتقاتش باشه....
شاید همه اینا از من یه ادم دیگه ای ساخت....
یه زمانی فکر میکردم تنها مخ روی زمینم . توی ریاضیات هیش کی به گرد پای من نمیرسه .
میخواستم دنیا ور فتح کنم تمام فکر و ذکرم جلو زدن از یه پسر خرخون اونور مرکزی بود که اون الان بعد از گذشت این همه سال فکرنکنم بدونه یه زمانی آیدایی هم به عنوان رقیبش تو مرکز دخترونه وجود داشته فکر میکردم همیشه اوضاع همینجوری میمونه و هیچ مشکلی پیش نمیاد
یعنی واقعا" همین طور فکر میکردم
یه هو همه چی بهم ریخت......
بد جور بهم یخت....
یه هو تمام تصوری که از خودم به عنوان یه ادم قوی و با اعتماد به نفس داشتم فرو ریخت
تبدیل شدم به یه آدم ضعیف که نمیدونستم باید چه جوری با وضعیت پیش اومده کنار بیام..
نمیدونم یه دفعه چی شده........ شاید این اتفاقا دوباره قویم کرده مجبورم کرده دوباره شروع کنم و برای چیزایی که حقمه تلاش کنم...
باید کاری کنم که سال ها بعد وقتی از بیماریم یاد میکنم اونو یه عامل جهت دهنده و تاثیر گذار تو زندگیم معرفی کنم
چهارشنبه هر اتفاقی بیفته نباید بذارم دوباره زندگیمو مختل کنه.....
سختی هایی که کشیدم برای خودم قابل احترامه هدف های زندگیم هم همین طور
روی این دو تا خیلی تعصب دارم نمیتونم به هیچ احدی اجازه بدم اونا رو که پایه های زندگیم هستن زیر سوال ببره یا مسخره کنه
این تصمیمیه که الان آیدای 17 ساله گرفته که برای خودش ارزشمنده. ممکنه بعدا" برداشت دیگه ای داشته باشه که اونو دیگه نمیدونم.....
به خودم تلاشی که برای از بین بردن اسکولیوز کردم ایمان دارم
سعی خودمو کردم
سعی میکنم سیاست اسکارلت اوهارا رو پیش بگیرم ......
"الان نه! فرد ا بهش فکر خواهم کرد....."
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:25  توسط آیدا  |