تبليغاتX
اسکولیوز من!

اسکولیوز من!

THIS IS MY SCOLIOSIS

کامنتا پر شده بود  زیاد واسه بحث و اینا مناسب نبود  گفتم یه پست جدید بذارم......
یه هفته دیگه هم تعطیلیم  و فرجه واسه امتحانای اصلی هم روبراست....
یه دو هفته ای میشه که ورزش نمیکنم  یعنی میکنم ولی  نهایت 20 دقیقه....
بریسمم  که همش در میارم  واسه همین دچار عذاب وجدان شدیدم.....
زیاد امیدی به استراحت 8 ساعته ندارم چون اصلا" رعایت نمیکنم.....
زمین مدرسه مونو یه لایه  یخ پوشونده خیلی جالبه احساس میکنی با زمین  چند سانتی فاصله داری....
یکی از دوستان  درباره ی  مکان های افتضاح مدارس سمپاد اشاره کرد باید بگم  با کمال میل باهات همدردی میکنم  چون مدرسه ی ما 
در یکی از روستاهای اطرا ف بنا شده .....
همه ملت از روستا بلند میشن میرن شهر درس میخونن ما برعکس
عوضش فلان دانشگاه غیر انتفاعی که جدیدا" زیباترین دانشگاه ایران لقب گرفته و از نظر علمی
حتی بگم زیر صفر هم زیاد گفتم  باید تو خوش آب و هموا ترین منطقه ی شهر
و با پردیس های آن چنانی و امکاناتی که واقعا" چشم آدم و از کاسه درمیاره
واقع بشه  تازه منت بذارن سر ما که استفاده از استخرو زمین تنیس مجهزش استثناء" با ارایه  کارت شناسایی  سمپاد   نیم بها حساب بشه
زندگیه دیگه چه میشه کرد  قریب به 10 ساله همچنان قراره بریم مدرسه ی جدید 
ولی هر دفعه از کنارش رد میشیم جز  چهار تا تیکه  آهن پاره چیزی نمیبینیم....
....
فکر کنم نوه هامون باید برن اونجا درس بخونن
من بیشتر فکر میکنم  وبلاگم تو کامنتاش خلاصه میشه ..
یعنی بخش جذابش اونجاست  خودم تا حالا بیشتر از 100 بار کامنتا ی قدیمی رو خوندم
و هر بار برام  جذابتر میشه  ......
نظر شما چیه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 22:22  توسط آیدا  | 

نمیتونم درس بخونم!
پرده ی اتاقمو تا آخر کشیدم  و در کمال ناباوری به برف خیره شدم......
هنوز باورم نمیشه .....حیاط خونه ی ما سفید بشه؟؟؟؟
آخرین باری که برف اومد من  7 سالم بود یعنی حدود 10 سال پیش......
تو عالم بچگی هر شب قبل از خواب خدا خدا میکردم  صبح که از خواب بلند میشم  زمین برفی باشه
و امروز صبح بعد از 10 سال این اتفاق افتاد..
تمام درختای پرتقال و نارنگی از جمله باغ  کنار خونمون  از سنگینی  خم شدن .....خیلی جالب شده  تا حالا اینجا رو اینجوری ندیده بودم
بچه ها ی  فسقلی هم که کلا" تو عمر۷ یا ۸ سالشون شمالو برفی ندیدن  تو کوچه دارن بازی میکنن
هر از چند گاهی  تالاپی میخورن زمین و بعد هم پیامد های بعدش که شامل جیغ های ماماناشون میشه رو خودتون میدونین...
حالا تو این وضعیت چه جوری میشه جبر و احتمال خوند خدا میدونه.....

یه سری هم  در کمال ندید بدیدی دارن با موبایل  از درختای نارنج عکس میگیرن
بابا هم که در کمال بی احساسی !!!داره با ماشین حیاطو پاک سازی میکنه...!
بدبختانه امروز من امتحان نداشتم  و تو خونه بودم اگه میرفتیم مدرسه خیلی باحال میشد.....
ولی خداییش خیلی قشنگه  ....
خدا هیچ زمستونی رو بی برف نکنه  !
امیدوارم زودتر شب بشه که دیگه نشه بیرونو دید  بعد بشینم مثل بچه ی آدم درس بخونم..

فردا چی جوری میخواهیم امتحان بدیم خدا میدونه.......
فعلا"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:25  توسط آیدا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 13:29  توسط آیدا  |