دیشب با مامان و بابا رفته بودیم نارنجستان فست فود هراز ......
فست فود مورد علاقه ی منه چون فقط به خوردن شام محدود نمیشه و آلاچیق های باحالی که (بین خودمون بمونه شبیه همه چی هست الا آلاچیق!
خلاصه اینکه میشه یه شب کامل رو گذروند....
هوا خیلی خوب بود و باد خنکی میوزید با وجود اینکه روی تپه ی جنگلی بنا شده و چندان ارتفاعی هم نسبت به دریا نداره عجیب بود که تو این ماه سال خنک باشه......
خیلی شلوغ بود...خوب به خاطر واقع شدن تو یکی از مهم ترین جاده های ارتباطی طبیعیه که شلوغ باشه ولی خوب ...نه با این وضع بنزین!
بعد از خوردن شام و ساعتی گذروندن تو همون به ظاهر آلاچیق های مذکور!!!!اومدیم پایین .من یه هو دیدم که یه گوشه یه مرکز خرید زدن.......
گفتیم بریم ببینیم چه خبره.....فکر میکردم که توش پر لباس های مجلسی و وسایل آرایشی و عطر های گرون قیمت باشه البته تا حدودی هم حدسم درست بود......ولی با این تفاوت که به جای لباسای مجلسی پر لباسای اسپرت منزلی بود......خیلی خوشکل بودن و البته طبق حدسی هم که میزدم گرون قیمت.....یه دفعه من و مامان از یه تیشرت شلوار اسپرت خوشمون اومد ومنم واقعا" دلم میخواست بخرمش.....
تا اینکه با به یاد آوردن سرگذشت ناکامی های لباس های قبلیم که تنها با ۳ یا ۴ بار استفاده با بریس چندان بی شباهت با جیگر زلیخا نبودن.....از تصمیمم منصرف شدم!

با یه نگاه به مامان فهمیدم که اون دقیقا" داره به همون موضوعی فکر میکنه که خودم داشتم بهش فکر میکردم!!!!بابا که از همه جا بی خبر اصرار داشت که چرا نمیخرین؟؟؟و مامان هم با یک چشم غره مخصوص خودش به ابن معنا که (مگه خودت نمیدونی!) که البته کاملا " هم ضایع بود......
وقتی اومدیم بیرون تصمیم گرفتم شبمو با این افکار مزخرفم خراب نکنم سعی کردم خودمو با نگاه کردن به سرسره های بادی بزرگ(اسمشونو نمیدونم)که اونجا بودن مشغول کنم .......
بابا!!!!!!!!!!!!!
عجب چیزایی بودن........خیلی با حال بودن..........
این فسقلی ها چه کیفی میکنن.......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من قبلا هم دیده بودم ولی اصلا توجه نکرده بودم شماها تا حالا دیدین ؟؟؟؟؟؟؟اگه دیدین میدونین که شیبشون خیلی زیاده در نتیجه آدم با سرعتی بسیار زیاد سر میخوده ...یعنی به عبارتی پرت میشن...... واقعا" دلم میخواست قدمو نصف کنم برم سوار اونا بشم...
البته فکر کنم باید به این نکته اش توجه نکنیم که شاید یکی از پیچ و مهرهای بریسم گیر کنه به سرسره و چنان بادش در بره که همگی نقش زمین بشیم...

تو همین فکرا بودم که به طرز غریبی یاد بچه هایی افتادم که از ۵ یا ۶ سالگی چه بسا کمتر که (خودمونیم تو این مدت کم تو مرکز ارتوپدی پیوند و مطب دکتر گنجویان کم ندیدیم!) مجبورن بریس ببندن
و اگه یه ذره فکر کنیم میبینیم که محدودیت هایی که واسه یه آدم تو این سنین واسه آدم بوجود میاد خیلی جبران ناپزیر تر از محدودیت های الان ماست!
حتی تصور اینکه تو عالم بچگی تنها مونسم یهنی دوچرخه ام رو از من جدا کنن...یا منی که بابا اگه یه جمعه من و شهر بازی نمیبرد آسمون و زمین میاوردم....یا بیخیال فوتبال با بچه های کوچه بشم و همچنین ژیمیناستیک و تمرینات آمادگی جسمانی و از همه مهمتر قایم موشک هایی که من و دوستانم به مهارت در اون در مدرسه معروف بودیم
و هزاران ورجه وورجه ی دیگه رو از من بگیرن...
کاملا از خودم خجالت میکشیدم که تا دو دقیقه ی پیش داشتم به خاطر یه لباس حرص میخوردم......
ولی .......شب خوبی بود!