خوب بايد بگم عروسي خوبي بود .ولي...................
عدل و ميزون يه هفته قبل عروسي يه کوفتي ميخوري مسموم ميشي ساعت 2.30 نصفه شب ميخواي بري کلينيک که هر چي هست از بيمارستاناي ديگه ي شهر بهتره....
مواجه ميشي با تنها دکتري که اون شب کشيک بوده که از قضا خواستگار قبلي خواهرت از آب در مياد که ترجيح ميدي از دل درد بميري ولي پاتو اونجا نذاري
از سر ناچاري پا تو تو بيمارستاني ميذاري که يه بار تو نوزادي و يه بار تو کودکي تو رو تا حد مرگ رسوندن...
.و تو پشت دستتو داغ کرده بودبي که تا عمر داري ديگه پاتو تو اون بيمارستان نذاري.....
پزشک عمومي بود ....سرم وصل کردن منو ..با چند تا قرص
فشارم هم خيلي پايين بود اومده بود 8 مينيممشو ديگه نگفت...
خلاصه به اينجا ميرسيم که داستان جالب ترم ميشه...بعد 4 روز ناگهان دون دون هايي روي صورتم ظاهر ميشه
....قرمز نبود ..يعني جوش نبود....چون من در تمام عمرم پوست صورتم 10 تا جوش هم فکر نميکنم زده باشه....
انگار پوست کرگدن رو صورتم کشيده بودن....
فرداي اون روز عروسي بود و من همچنان در شوک
عروسي که همگي يک سال براش صبر کرده بوديم...
خودم رو در اينه ميديدم و باورم نميشد که اين منم......
تا اينکه اين دون دون ها تا شب تبديل به کهير شدن 
صورتم ديگه کاملا عين پيرزنا شده بود پر از چاله چوله
بغض گلومو گرفته
بود ميدونستم با اين قيافه نميتونم بيام عروسي ...ولي حفظ ظاهر ميکردم تا عروسي رو براي بقيه زهرمار نکنم....
به پنککي که تازه خريده بودم شک داشم فکر ميکردم تقلبي بوده و من اين طوري شدم...
تصميم گرفتم به يکي از دخترخاله هام که متخصص پوست ومو تلفن کنم با اطلاعاتي که مامان در مورد داروهايي که مصرف ميکردم داده بود اون گفت اين حساسيت به داروييه به اسم کورتيماکسازول....
که 90 درصد حساسيت زاست...
منو ميبيني!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




خلاصه ....خدا پدربزرگ مادربزرگ مادری دختر خاله ام رو ببخشه و بیامرزه.....تا فردا به زور هیدروکسی زین و انتی هیستامین کهیرها از بین رفتن ولی هنوز تمام صورتم پوشیده از دون دونه ای ریز بود
انگار غم دنیا و عالم رو سرم خراب شده بود


آخه داروخونه که رفته بودم دکتره تاکید کرده بود که به هیچ عنوان تا چند روز نباید از هیچ گونه کرم و وسایل ارایشی استفاده کنم....
احسان که تا این موضوع رو شنید چنان قهقه ای زد که میخواستم همون جا خفه اش کنم

بابامم که اصلا نفهمیده بود من واسه چی دارم اینقدر حرص و جوش میخورم هی بهم میگفت " بابا جون به خدا اصلا معلوم نیست بیخیال"
احسان همن که میگفت بزرگ میشی یادت میره
خلاصه گفتم باداباد با اون سرو وضع که نمیتونستم برم عروسی....
به زور کرم پودرو پنکک یه ذره قیافم انسانی تر شد ....حداقل از فاصله ی یه متری نمیتونستی تشخیص بدی چه مرگمه
این بود شانس من بد بخت که سالی به دوازده ماه یه دونه عروسی میشه.....
حالا هنوز عکسا و فیلما رو رو کامپیوتر نریختم ببینم چه ریختی شده بودم...ولی دخترخاله هام میگفتن که هیچ چیت نیست...
عدل و ميزون يه هفته قبل عروسي يه کوفتي ميخوري مسموم ميشي ساعت 2.30 نصفه شب ميخواي بري کلينيک که هر چي هست از بيمارستاناي ديگه ي شهر بهتره....
مواجه ميشي با تنها دکتري که اون شب کشيک بوده که از قضا خواستگار قبلي خواهرت از آب در مياد که ترجيح ميدي از دل درد بميري ولي پاتو اونجا نذاري
از سر ناچاري پا تو تو بيمارستاني ميذاري که يه بار تو نوزادي و يه بار تو کودکي تو رو تا حد مرگ رسوندن...
پزشک عمومي بود ....سرم وصل کردن منو ..با چند تا قرص
فشارم هم خيلي پايين بود اومده بود 8 مينيممشو ديگه نگفت...
خلاصه به اينجا ميرسيم که داستان جالب ترم ميشه...بعد 4 روز ناگهان دون دون هايي روي صورتم ظاهر ميشه
انگار پوست کرگدن رو صورتم کشيده بودن....
فرداي اون روز عروسي بود و من همچنان در شوک
خودم رو در اينه ميديدم و باورم نميشد که اين منم......
به پنککي که تازه خريده بودم شک داشم فکر ميکردم تقلبي بوده و من اين طوري شدم...
تصميم گرفتم به يکي از دخترخاله هام که متخصص پوست ومو تلفن کنم با اطلاعاتي که مامان در مورد داروهايي که مصرف ميکردم داده بود اون گفت اين حساسيت به داروييه به اسم کورتيماکسازول....
که 90 درصد حساسيت زاست...
منو ميبيني!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه ....خدا پدربزرگ مادربزرگ مادری دختر خاله ام رو ببخشه و بیامرزه.....تا فردا به زور هیدروکسی زین و انتی هیستامین کهیرها از بین رفتن ولی هنوز تمام صورتم پوشیده از دون دونه ای ریز بود
انگار غم دنیا و عالم رو سرم خراب شده بود
آخه داروخونه که رفته بودم دکتره تاکید کرده بود که به هیچ عنوان تا چند روز نباید از هیچ گونه کرم و وسایل ارایشی استفاده کنم....
احسان که تا این موضوع رو شنید چنان قهقه ای زد که میخواستم همون جا خفه اش کنم
بابامم که اصلا نفهمیده بود من واسه چی دارم اینقدر حرص و جوش میخورم هی بهم میگفت " بابا جون به خدا اصلا معلوم نیست بیخیال"
احسان همن که میگفت بزرگ میشی یادت میره
خلاصه گفتم باداباد با اون سرو وضع که نمیتونستم برم عروسی....
به زور کرم پودرو پنکک یه ذره قیافم انسانی تر شد ....حداقل از فاصله ی یه متری نمیتونستی تشخیص بدی چه مرگمه
این بود شانس من بد بخت که سالی به دوازده ماه یه دونه عروسی میشه.....
حالا هنوز عکسا و فیلما رو رو کامپیوتر نریختم ببینم چه ریختی شده بودم...ولی دخترخاله هام میگفتن که هیچ چیت نیست...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:20  توسط آیدا
|