روزای خیلی خوبی بود خیلی خیلی دوست داشتنی .....
خیلی دلم میخواد دوباره به اون روزا برگردم......
تقریبا" از 9 سالگی بعد از اینکه خواهر و برادرم دانشگاه قبول شدن و رفتن من خیلی تنها شدم.....
ولی تو جشن تولد 11 سالگیم بهترین کادوی تولدم و گرفتم .......
یه کتاب که تو دوران کودکی زندگیمو زیر ورو کرد.... دیگه احساس تنهایی نمیکردم
الان که به اون روزا فکر میکنم خندها م میگیره ...اون موقع که مشکلات هری برام خیلی مهم بود و همش نگران بلاهایی بودم که سرش میومد....
یاد اون روزایی که تنها عشقم هری پاتر بود اصولا" چه عبارتی به کار میبرن؟؟؟آهان! قهرمان رویایی دوران کودکی!!!
یاد اون روزی که اولین کسی بودم که کتاب شیشمشو از اینترنت دانلود کرده بودم وخونده بودم و هیچ کس باور نمیکرد
یاد اون روزایی که به خاطر خرخونی و شاگرد اولی و موهای قهوه ای و یه کم شباهت های ادا اطواری به هرمیون معروف بودم.....
موهامو با بدبختی فر میکردم
یاد اون شبی که تا صبح بیدار موندم و در عرض ۸ ساعت کتاب ۸۰۰ صفحه ایشو خوندم!
یاد اون روزایی که سیریوس و دامبلدور مردن و منی که سالی به دوازده ماه اشکم در نمیومد دو روز آبغوره گرفته بودم
واقعا" دیوانه بودم
ولی الان اونایی که از ما بزرگ ترن باهاش ارتباط خوبی برقرار نمیکنن!
هری پاتر سر ما بود که معروف شد ....ومطمئنا" تا نسل های بعد هم معروف میمونه
با وجود اینکه مدت زمان زیادی از دو آتیشه بودنم نمیگذره ولی....
خیلی چیزا عوض شده.....همه چیز در عرض 3 سال زیرو رو شد.....
اینقدر مشکلات هست که دیگه نمیشه به مشکلات هری پاتر فکر کرد.......
ولی به احترام همون روزای کودکی منم دارم آخرین کتابشو میخونم
این دومین کتابیه که دارم با بریس و با بدبختی تمام میخونمش...
احساس بدیه چون همیشه میگفتیم که "کتاب بعدی هم وجود داره" ولی این دیگه آخریه.......
فقط دلم نمیخواد بمیره........یعنی نباید بمیره!
پس
تا عشق و امیدی هست چه باک از بوسه ی دیوانه ساز؟
خدا حافظ مستر هری پاتر !
برای همیشه..........
