تبليغاتX
اسکولیوز من!

اسکولیوز من!

THIS IS MY SCOLIOSIS

تقریبا" 5 سال از اون روزا میگذره!!!!
روزای خیلی خوبی بود خیلی خیلی دوست داشتنی .....
خیلی دلم میخواد دوباره به اون روزا برگردم......
تقریبا" از 9 سالگی بعد از اینکه خواهر و برادرم دانشگاه قبول شدن و رفتن من خیلی تنها شدم.....
ولی تو جشن تولد 11 سالگیم بهترین کادوی تولدم و گرفتم .......
یه کتاب که تو دوران کودکی زندگیمو زیر ورو کرد.... دیگه احساس تنهایی نمیکردم
الان که به اون روزا فکر میکنم خندها م میگیره ...اون موقع که مشکلات هری برام خیلی مهم بود و همش نگران بلاهایی بودم که سرش میومد.....غافل از اینکه نمیدونستم بعد ها قراره چه بلایی سرم بیاد!!!!!

یاد اون روزایی که تنها عشقم هری پاتر بود اصولا" چه عبارتی به کار میبرن؟؟؟آهان! قهرمان رویایی دوران کودکی!!!
یاد اون روزی که اولین کسی بودم که کتاب شیشمشو از اینترنت دانلود کرده بودم وخونده بودم و هیچ کس باور نمیکرد
یاد اون روزایی که به خاطر خرخونی و شاگرد اولی و موهای قهوه ای و یه کم شباهت های ادا اطواری به هرمیون معروف بودم.....
موهامو با بدبختی فر میکردم

یاد اون شبی که تا صبح بیدار موندم و در عرض ۸ ساعت کتاب ۸۰۰ صفحه ایشو خوندم!

یاد اون روزایی که سیریوس و دامبلدور مردن و منی که سالی به دوازده ماه اشکم در نمیومد دو روز آبغوره گرفته بودم
واقعا" دیوانه بودم
ولی الان اونایی که از ما بزرگ ترن باهاش ارتباط خوبی برقرار نمیکنن!
هری پاتر سر ما بود که معروف شد ....ومطمئنا" تا نسل های بعد هم معروف میمونه
با وجود اینکه مدت زمان زیادی از دو آتیشه بودنم نمیگذره ولی....
خیلی چیزا عوض شده.....همه چیز در عرض 3 سال زیرو رو شد.....
اینقدر مشکلات هست که دیگه نمیشه به مشکلات هری پاتر فکر کرد.......
ولی به احترام همون روزای کودکی منم دارم آخرین کتابشو میخونم

این دومین کتابیه که دارم با بریس و با بدبختی تمام میخونمش...

احساس بدیه چون همیشه میگفتیم که "کتاب بعدی هم وجود داره" ولی این دیگه آخریه.......
فقط دلم نمیخواد بمیره........یعنی نباید بمیره!
پس
تا عشق و امیدی هست چه باک از بوسه ی دیوانه ساز؟

خدا حافظ مستر هری پاتر !

برای همیشه..........





 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:42  توسط آیدا  | 

سلام بچه ها ........
بابت تاخیرم ببخشید....من و الناز بینهایت سرمون شلوغه !!!منی که همیشه کامپیوترم چه با دلیل و چه بیدلیل شبانه روز روشنه الان 4 روزه که اصلا روشنش نکردم.............
به دوستای جدید هم سلام میکنم ببخشید که نتونستم استقبال گرمی بکنم ..........
اتفاق" چند شب پیش هم تو یکی از چرک نویسام یه پست آماده کرده بودم....(مثلا" داشتم حسابان میخوندم......)
مامان فکر کرد آشغاله انداخت دور..........
منتظرم باشید .....
همیشه صاف باشید .......!
این شعار ماست !!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 21:4  توسط آیدا  | 

معمولا خوابای من اونقدر چرت و پرتن که اصلا نمیشه تعریفشون کرد....
ولی خوشبختانه دیشب یه خواب بامعنی دیدم.....
خواب دیدم خونه مون مدرسه مونه.....بعد همه ی بچه های مدرسه دارن تو حیاط قدم میزنن ...انگار زنگ تفریحه!!!
منم با دوستام یه گوشه ای از حیاط وایستادم........زمستونه ......
یه کم که دقت کردم دیدم ....همه بریس دارن!!!! تمام بچه های مدرسه ......!
اومدم از دوستم بپرسم چرا اینا این طوری شدن که یهو دیدم اونم بریس داره.....
(من عموما" تو خوابام میدونم خوابم ...برای همین زیاد جدی نمیگیرم....ولی برای این خواب فکر میکردم واقعیه!!!)
به خودم اومدم دیدم بریس تنم نیست.........انگار میدونستم که بریسمو یه جایی در آوردم..ولی هر چی دنبایش میگردم پیداش نمیکنم!!!!!
میام بالا ...انگار اتاق خودم کلاسمونه ..هر چی دنبال میز و صندلیم (که با بقیه فرق میکنه)میگردم پیداش نمیکنم
همه جا تک صندلیای معمولیه!!!!!
کاملا در آستانه ی دیوانه شدن بودم...انگار زنگ میخوره........
بعد میبینم دست بچه ها کتاب بینش و جغرافیاست...... ظاهرا" امتحان داشتیم .....انگار من نخوندم!
همین طور در حال حرص و جوش خوردن بودم که نمیدونم چی شد رشته افکارم پاره شد یه خواب دیگه دیدم!!!!!!

میبینین....تو دنیای زیر و رو هم باز به همه فرق میکنم!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:34  توسط آیدا  | 

واقعا" چه تحولی!
فکر کنم امروز زیادی درس خوندم........
میدونین چیه؟؟؟؟تازه دارم به این نتیجه میگیرم با بریس ,درس خوندنم انسانی تره!!!!!
اصلا دیگه عمرا" نمیتونم کج و کوله بشینم ....فکر میکنم سیخ نشستن با بریس باعث میشه بیشتر تمرکز کنم !!!
عجیبه نه!!!!
من امروز یه چیزیم میشه.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 17:52  توسط آیدا  | 

آقا ماندگار(فیزیک):شما دو تا که هنوز سیخین!!!!!

میگی:اختیار دارین! نظر لطفتونه!!!

ماندگار:خوب فیزیک ترم پیش چند شدین؟

تو و الناز ابتدا با رد و بدل کردن نگاهی شیطانی و چشمکی نامحسوس یه یکی دو نمره ای اضافه میکنین و تحویل طرف میدین!!!!

و بعد با عجله اضافه میکنی:اعتراض کردیم ....هنوز جوابش نیومده!

*******************************************************************

حسابان

دبیر:حالا چون جلسه ی اوله  زیاد نمیخوام بهتون فشار بیاد! تا پس فردا که دوباره تشریف میارین.....

۵۵ صفحه ی کتابتونو میخونین........چیزی نداره که ......همه رو وقتی سال دوم بودین  جلوتر بهتون درس دادم.......تمریناشو حل میکنین.....۲۰ آزمون رو تهیه میکنین  ۴ تا آزمونشو میزنین.......(قریب به ۲۰۰تا تست) ایشالله جلسه های بعد که حسابی بهتون درس میدم تکالیف سنگین تری براتون معین میکنیم........

منو النازو میبینی!!!!!

-این لطفتو هرگز فراموش نمیکنیم

 

********************************************************************

خونه !!!!

مامان: آیدا میشه بپرسم که جنابعالی اصلا ورزش میکنی؟؟؟؟؟
چنان قیافه ای به خودت میگیری که انگار تهمت بزرگی بهت زده اند !!!!

واقعا" که !!!! من این همه ورزش میکنم  ...مگه شما ندیدی؟؟؟؟
مامان : نمیدونم من که ندیدم......من شماها رو میشناسم ....خدا نکنه شماها رو به امون خدا ول کنیم!

البته اون روز نزدیک 4 _5 ساعت رو صندلی بدون کوچکترین تحرکی نشسته بودم.....واقعا تمام بدنم درد میکرد.....

کامپیوتر و روشن میکنی که مثلا PLAY LISTدرست کنی که ورزش کنی (تمام موزیکال)!

طبق عادت اول کانکت میشی ببینی دنیا دست کیه.....  ویولت امروز چی نوشته.....کاملا اتفاقی میری تو  سایت دانشگاه شریف......نه! خبری نبود...........

به امیر کبیر هم سر میزنی.........

رو صفحه ی مربوطه کلیک میکنی......سرسری یه نگاهی میندازی.....مکانیک ......عمران .....برق ...میم شیمی  ....نه خبری نیست!

اومدم صفحه رو ببندم........ یه هو چشمت به جمال عبارتی روشن میشه!!!!!!

دوباره نگاه میکنی.......درست دیدی    مهندسی کامپیوتر!

نمیفهمی چه طوری کلیک کردی.......چرا نمیاد؟؟؟؟؟؟ دو تا چراغ کامپیوتر پایین  خاموشه!!!!دیسکانکت کامل!!!!

هر چی فحش بلدی نثار سرور و کامپیوتر میکنی.........

کوفتی  لود شو دیگه.............

اومد!

...........................................اسمشو میبینی!!!اول از همه یه جیغ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هنوز باورت نمیشه.....مامانو صدا میکنی........  

میزنگی بهش خبر بدی..........

خلاصه  ورزش امشبتم ماست مالی شد..........هنوز جوگیری......درستم که نخوندی!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 21:17  توسط آیدا  | 

رادیولوژی
وقتی عکس و دیدم  این جوری شدم...................
واقعا فکر کردم انحراف پایینم از 40 خیلی بیشتر شده !!!!!!!!
خلاصه  تمام سعیمو کردم که به روی خودم نیارم.........
بیمارستان......................
محیط خوشگلی بود ......
و هر چی هم که شماها بگین اون اضطراب مطب دکتر و به همراه نداشت....
دکتر اومد .......شصت بار رفت بیرون و اومد تو تهش نفهمیدم چرا...
اسممو خوندن .....رفتم تو ......
آخیش   ...حداقل یه کمی شکل و قیافه ی مطب داشت و از.....
اون سفید اتاقک مخوف  که بیشتر آدم و یاد مرگو این جور چیزا میندازه بهتر بود
طبق معمول  یه آدم نخراشیده  قبل من  بود که دکتر داشت تو اتاق قبلی معاینش میکرد که بعدا از زبون دکتر شنیدم طرف 105 درجه اسکولیوز داشته شانس منه دیگه .....همیشه قبل من یا عمل کرده ها هستن یا آدمای بینهایت کج که وقت گیرن ...
20 دقیقه ی عذاب آور گذاشت
تا از یه دری سفید رنگ که نمیدونم یه هو از کجای دیوار ظاهر شد  اومد تو اتاق
دکتر طبق عادت معهود  خطاب به مامان 

* ورزشاشو میکنه؟؟؟
و منم طبق معمول قبل از مامان  جوا ب میدم: بله خیلی زیاد
دیگه چیزی نگفت......
منم با کمال پررویی  رفتم جلوتر ...تا زاویه ها رو ببینم
پایینی رو نوشت ........35 باز هم من 3 اینگلیسی رو با 4 ایرونی خودمون اشتباه گرفتم و فکر کردم 45
به خودم نهیب زدم ....چندان هم غیر منتظره نبود  
چون خیلی باز کرده بودم  بریسمو

بعد یه کمی دقت کردم ....دیدم نه .......35
با صدایی نه چندان آهسته به مامان گفتم: 35؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه هو پررو شدم....گفتم ای ول  انحراف بالام هم که  زیاد نشده پس این دفعه  استراحت 4 ساعته رو شاخمه
ولی ناگهان با دماغ سوختگی فجیعی روبرو شدم چون این دفعه واقعا 4 بود.......42

-چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا این جوری میشه؟؟؟؟...................چراهمش بالا پایین میکنه......۴۲؟؟؟؟؟؟؟
*بریس فقط برای درجه های زیر 30 درجه و سنین پایین 14 سال خوب جواب میده.....
دیگه میدونستم چی میخواد بگه.....کاملا خودمو آماده کرده بودم که ......................
یه هو عکس دفعه ی قبل و نگاه کرد .....ازم پرسید که اول چند درجه بودم ....منم گفتم

مامانم همین جور داشت میگفت که :به خدا آقای دکتر این ورزشاشو میکنه همش هم میبنده.....همیشه بریسش رو تنظیم میکنیمو کوتاهی نکردیم.... .....
  گنجویان هم همچنان در حال بررسی بریس من بود که .بریسمو با دقت نگاه  کرد بعد سرشو به نشانه ی رضایت تکون داد...
نمیدونم  من دیگه تو حال خودم نبودم که مامان یه چیزی در مورد تعویض بریسم گفت .....بعد شنیدم
 *باید بعد تعویض عکس میگرفتین تا موقعیت پد ها مشخص بشه...
مامان:وای .... یعنی به خاطر بریس بوده؟؟؟؟  پدها جای بدی بودن؟؟؟؟.....واییی ببخشید دکتر ما نمیدونستیم حتما از دفعه ی بعد این کارو میکنیم!!! 
*نه دیگه !....دیگه به بریس بعدی نمیرسه!!! به اندازه ی کافی بستی.......
منو میبینی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 سیل سوالاتی که الان ۴ ماه میخوام از دکتر بپرسم از دهانم بدون اینکه مرتبشون کنم اومد بیرون و دکتر گنجویان هم با حوصله به همشون جواب داد!!!!

به دکتر گفتم: یعنی نباید عمل کنم؟؟؟..... میتونم با همین درجه زندگی کنم .؟؟؟؟؟در آینده اگه همین جوری بمونم چه وضعیتی خواهم داشت...؟؟؟؟؟..
* اصلاح کامل فقط توسط عمل صورت میگیره.....الان یه آدمی بوده قبل شما ۱۰۵ درجه اسکولیوز داشته  و باید عمل کنه و.......(پس بگو چرا  زیاد ناراحت نشد!!!! این قدر رقم بالا !!!!!دیده که دیگه ما در برابر اونا نمیتونیم سر بلند کنیم)
ولی میتونی با همین درجه زندگی کنی ولی در سنین  بالا ممکنه بازم پیشرفت کنه ..........و........


واییییییییییی

من اصلا باورم نمیشد کاملا امیدمو از دست داده بودم......
یعنی کاملا منتظر بودم که دکتر ازم قطع امید بکنه........

خوب مثل اینکه باید خوشحال باشم......شروع کردم دوباره  بستن بریس و از امروز.....و ورزش.... دیگه فقط ۴ ماه مونده.... این ۴ ماه و میخوام به خودم سختی بدم......چون راحتی بعد از سختی معنا پیدا میکنه ...و به ادبیات خودمون( اون جوری حالش بیشتره!!!!)

دیگه نمیدونم چی بگم شما چی میگین؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 21:30  توسط آیدا  |