تبليغاتX
اسکولیوز من!

اسکولیوز من!

THIS IS MY SCOLIOSIS

شنبه کارنامه ها رو میدن.......شنبه  کلاسا  از نو شروع میشه......

شنبه وقت چشم پزشکی داری........و بالاخره شنبه  دیداری  مشتاقانه بعد از ۴ ماه با جناب آقای دکتر گنجویان.........

بازم بگم؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه ازش نمیترسم......مثل قدیما اضطراب ندارم........ولی هنوز مهمه که چی میشه........

شنبه کارنامه ی دو تا امتحان بزرگ و میگیرم..........دیگه دارم چرت و پرت میگم........!!!

تقریبا ۳ روزه  تو اتاقمم ....حوصله ی بیرو ن و ندارم.......ولی دیروز  یکی از دوستام به دادم رسید!!!!

مامانم دعات میکنه عزیزم.....

خیابانی که اینجا نامش را  همگان  میشناسند!!!!!

هوا گرمه  ...و بینهایت شرجی...... میتونی حموم سونا رو تصور کنی ....و وقتی بریس هم تنت باشه طبعا" باید با هزاران عواقب دیگه هم درگیر باشی......

  خودم شخصا" ترجیح میدم تابستونا تو خونه بمونم!

من هنوز نمیفهمم این همه ملت از چی شمال خوششون میاد؟؟؟؟؟

اون روزم با  زیارت هزاران نفر  و تحویل دادن خنده های الکی تموم میشه......

در  دوران دیبرسی  تنها چیزی که من و شارژ میکنه ...آهنگای عهد دقیانوس سیاوش قمیشی و جیغ های دلنواز  سلین دیونه ........

صدای مامانه  که با نهایت نیرو و انرژی جیغ میزنه......

"مگه من بهت نمیگم ......صداشو کم کن........"

با کمال بیخیلای فیش اسپیکر رو در میارم ..هدفونو میذارم تو گوشم..........................

 

Goodbye's the saddest word I'll ever hear
Goodbye's the last time I will hold you near
Someday you'll say that word and I will cry
It'll break my heart to hear you say goodbye

............

بعضی روزا هستن ....بدلیل ویژگی که دارن  تا عمر داری از یادت نمیرن.......

حالا یا زیادی تو اون روزا خوشحالی یا خیلی ناراحت.........

ولی من  دلهره های این روزا رو تا عمر دارم فراموش نمیکنم!!!!!!!!!!!!!

۱۵ اسفند ۱۳۸۳

۲۵ خرداد ۱۳۸۴

۲۳ آذر۱۳۸۴خصوصا" این یکی!!!!!!!!

۲۱ فروردین ۱۳۸۵

۱۸مرداد ۱۳۸۵

۷ بهمن ۱۳۸۵

۲ تیر۱۳۸۶؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط برام دعا کنین!!!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 16:23  توسط آیدا  | 

الان داشتم چند تا وبلاگ میخوندم .......یه عنوانی توجهم رو جلب کرد اول فکر کردم سرکاریه ......

ولی واقعیت داره........نظرتون چیه؟؟؟؟

نانسی عجرم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:59  توسط آیدا  | 

از اون اول فقط با گذشتن سال تحصیلی  احساس بزرگ شدن  بهم دست میداد ....الانم همین طور

سر امتحان

سر ها خم .....گاهی اوقات چند درجه ای به چپ و راست منحرف میشه...ولی به دلیل داشتن آبرو حیثیت جلوی دبیر شیمی(همون که ارادت داریم خدمتشون)  دوباره به صورت قائم در میاد ....

چند دقیقه ا ی میگذره......سوال ۶ و بلد نیستم....آقا رضایی نژاد بالا سرمه...ولی سرش اونوره...بهترین موقعیته ......دوزاریم میفته!!!! میخوام با شور و هیجان شروع به نوشتن کنم...خودکار کوفتی از دستم پرت میشه دو تا صندلی جلو تر ...منم با کمال  غرور  و بدون در نظر گرفتن عواقب خم شدن به طرز فجیعی خم میشم و اونو برمیدارم....بچه ها دارن من و نگاه میکنن ...یه ببخشیدی میگم  برمیگردم که بشینم رو همون صندلی سلطنتی معروفم......

شترق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نهایت سعیمو میکنم که نخندم ....نمیشه!!!!

خدا هیچ بنده خدایی رو ضایع نکنه!!!!!

بچه ها نیشون تا بنا گوش بازه....رضای نژاد هم همین طور......دیگه  مطمئنم فهمیدمه من از جنس بتونم

آخه بریس جان تو هم الان وقت گیر آوردی؟؟؟؟ نمیشد وقت دیگه ای رو برای  ابراز محبت کردن به صندلی اختصاص بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به روی مبارک خودم نیاوردم و دوباره مشغول شدم........

*********************************************************************

ـ خسته نباشید خانم

*شما هم همین طور آیدا جان....برگه ات رو بذار اینجا

پله ها رو دو تا یکی میام پایین ......دلم میخواست همون لحظه اولین نفری رو که میدیدم بغل کنم.....

البته با فاکتور گیری آقا فتاحی دربون مدرسه که همون لحظه از کنارم رد شد.....ترجیحا بهتره از این غلطا نکنم چون اون بنده خدا کاملا له میشه........

*********************************************************************

تو اتوبوس.......

بچه ها چپ و راست از هم عکس میگیرن....راننده آقا مجید یه حالی داده  ۰۱۱۱ گذاشته......و ملت بعد از یه  ایول داش مجید سر دادن دسته جمعی  ... دارن سقف اتوبوس و میارن پایین.....منم همراهی میکنم....

جیغ میزنیم!!!!!!

یه روزی گفتی میرم ....پشت سرمو نمیبینم ....گفتی موندن محاله .....با تو بودن خیاله!!!!

*********************************************************************ا

ice pack

به اتفاق  شیرین و چند تا از بچه ها  میریم تو. رودر رو میشیم با چند تا از دماغ فیل افتاده مدرسه ی .....

نمیگم اسمشو.... بستنی آماده میشه ......مثل همیشه جونم بالا میاد تا  بخورمش.....این دیگه جه مدلشه عین آدم  قاشق بدین دیگه.....

شیرین یه چرت و پرتی پروند......اسمارتیسش پرید تو گلوم....... کاملا تا مرز خفگی پیش رفتم

و بستنی زهر مار شد........

******************************************************************* خونه مثل هیشه در نبود من سوت و کور................. میرم تو ...مامان داره با تلفن حرف میزنه ....فکر کنم احسان برادرمه.....فقط یه لحظه میپرسه چند میشی منم میگم شاید ۱۹.۵۰..........

از پله ها میرم بالا  و اتاقم......در خوشگل ترین وضع ممکن....

روی میز کامپیوتر   لیوانای کثیف شیر و چایی  از دیروز ردیف شده.....پیش دستی پر از تخم گوجه سبزایی که دیروز از درخت چیدیم.......و همچنین روی میزم پوست موز سیاه شده به چشم  میخوره.. و زمین هم  که بهتره از توصیفش بگذرم......کاملا  مشخصه  که مامان از دیروز تا حالا پاشو تو اتاق من نذاشته...و بهتر که نذاره....

صدای پاش میاد که داره از پله ها میاد بالا.........

مرا عفو کنید!!!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 15:28  توسط آیدا  | 

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:57  توسط آیدا  | 

یکی زنگ درو زد....

ـبله؟

*خانم....بسته دارید...

عین جت پریدم پایین درو باز کردم...

*خانم آیدا.....

ـبله

سرم و آوردم بالا  دیدم همسایمون  که البته همبازی دوران کودکی..نیشش تا بناگوش بازه  داره به من پوزخند میزنه

یه سلامی گفتم ..داشتم از عصبانیت منفجر میشدم

منو مسخره میکنی؟؟؟؟؟؟(آخه اولین بار بود تو عمرم بسته به اسم  خودم میومد...)

نفهمیدم چه جوری امضا کردم...

اومدم بالا  بازش کردم ...از طرف یار همیشگی بود.....

ای ی ی ی یول.............. حل تمام سوالای جزوه تکمیلی هندسه......تمیز اتو کشیده پاستوریزه....

تلفن و گرفتم زنگیدم بهش...

-سلام ....رسید

*ایمیل یا پست؟؟

-هر دو.

* ببینم اگه من نبودم عمرا میتونستی این همه سوالو  خودت تنهایی حل کنی؟؟؟؟؟

-پس داداش واسه چی خوبه؟؟؟

* واسه خر حمالی!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 7:51  توسط آیدا  | 

دوباره سلام
قبل از هرگونه حرف اضافی  تبریک جانانه دارم خدمت جناب آقای میلواکی برای موفقیت چشمگیرشون در شکست  کامل اسکولیوز.........................................
واقعا این خبر امروز هممون و خوشحال کرد   و باعث شد خودم شخصا امروز 2 ساعت تمام ورزش کنم
بعد از تحمل 3 سال  رنج و سختی و همچنین بریس و میلیون ها ساعت ورزش 
تلاشتون واقعا شایانه تحسینه.....
ایشون اولین نفری هستن که من تا الان دیدم که کاملا خوب شدن......
و شدن برگ زرینی در  برگ های این وبلاگ
من ادبیاتم زیاد خوب نیست همین 4 تا جمله هم به زور از خودم در کردم
تبریکی خالصانه از طرف دوستان
فرنوش ...موشی  الناز  و آیدا
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 23:30  توسط آیدا  | 

به یار همیشگی!!!!!!!!!!

امیدوارم فردا روز خوبی برات باشه ...... و به همون چیزی که میخوای برسی ...

منم از همین جا برات آرزوی موفقیت میکنم



+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:33  توسط آیدا  |