تبليغاتX
اسکولیوز من!

اسکولیوز من!

THIS IS MY SCOLIOSIS

..............................................................................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 16:37  توسط آیدا  | 

باورت ميشه امروز جشن سال اولي هاي شهيد بهشتيه  ولي من نرفتم ؟؟؟؟
باورت ميشه امشب  عروسي  پسرخاله ام توي شماله  ولي من نرفتم ؟؟؟؟

باورت ميشه اون قدر درس دارم كه وقت سر خاروندن ندام ؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا بذارين يه هفته بگذره !!!!!!!!!

حالا فقط شانس آورديم استاد فيزيكمون هنوز تشريف فرما نشدن  وگرنه اونم اضافه ميشد ......

تنها كلاسي كه ميتونستم ذره اي توش احساس  غرور بكنم  "اصول كامپيوتر " بود  كه اونم به لطف حافظه ام دفتر دبيرستانم و شمال جا داشتم ....

نميدونم چه قدر فجيعه  كه وارد كلاس ميشي   و بايد نصف كلاس رو كلا" احساس كني  كه وجود خارجي ندارن !!!!

نهايت بي شعوريه ممكنه !!!!!

بعد با  اين وضعيت  سر كارگاه كامپيوتر در حالي كه شديدا" احساس خنگي ميكني   بين  رو انداختن به استاد يا اون پسره  دو متر و نيمي  و ادعا  گير كرده باشي .... و براي حفظ آبرو شخصيتت هم كه شده باشه  دومي رو انتخاب كني !!!!!!!!

من اصلا"‌تيريپ سرخ و سفيدي نيستم  ..يعني اصلا" نيستم ... ولي آقا پسر جان  وقتي ازت ميپرسم  اسمت چيه  ديگه پسرخاله نشو  .... واسه من اسم كوچيك تحويل ميده  !!!!!




+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 9:29  توسط آیدا  | 

ديروز با احسان رفتيم شهروند كه يه كم ديگ و تاس حمومو از اين خرت و پرتا بخرم..... دفتر كتابا رو كه ديدم خنده ام گرفت ................اون موقع كه "دانش آموز " بودم هميشه بايد ميومدم از شهروند لوازم تحريرمو ميخريدم....

يه عالمه گشتم تا بالاخره تونستم يه ژامبون مرغ و قارچ كاله آمل پيدا كنم ....خيلي پيروزي بزرگي بود .....!!!!!!!

امروزم بايد برم خوابگاه و احتمالا" با وجود اينكه يكي دو روز وسط هفته كلاس ندارم ولي بايد همون جا بمونم .....

براي فردا هم يه كوچولو دلم شور ميزنه ...توي اين بدو بدو هاي ثبت نام كلا" من يه دختر  هم رشته اي ديدم كه تو يكي از شهراي اطراف تهران زندگي ميكنه  با يه پسره كه فكر كنم  هيئت علمي بود و همچنان بين دو رشته گير كرده بود ....

الان افسوس ميخورم كه چرا شماره اون دختره رو نگرفتم!!!!  با اجازه شما  اين هفته بايد كلي گاگول بازي مختص  "سال اولي" دربيارم !!!!!!!

هيچ جنازه سوسكي  توي خوابگاه نديدم ...اميدوارم همچنان كه نبينم !!!!

يك سوال بزرگ .....

به نظرتون كجا بايد ورزش كنم ؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 10:2  توسط آیدا  | 

سلام ....خوفيد ؟؟؟؟؟؟؟

امروز اولين اول مهري بود  كه گرفتم تا ساعت 10 صبح خوابيدم !!!!!  خيلي جالب بود ......اولين درست كردن نهار بدون  راهنمايي هاي مامان ! بيج بيج درست كردم .....

نميدونم از كجا شروع كنم  ..... كار خوابگاهم درست شد ....هم اتاقي هام هم دختراي خوبي  به نظر ميان  هيچ كدوم هم رشته من نيستن  ولي به جز يه انساني  هممون رياضي فيزيك  هستيم .......

اتاقمونم خوبه  رو به محوطه .... وسايلمو ديروز رفتم گذاشتم و اتاقمونم  يه كوچولو تميز كرديم ...  همون چيزي شد كه دلم ميخواست ....اينكه هم اتاقي هام  از استان هاي مختلف باشن .....اهواز تبريز اصفهان زنجان و منم كه مازندران !!!! فعلا" گروه خونم به اهوازيه و تبريزيه كه هر دو تا برقن بيشتر ميخوره .....

دانشگاهمون هم فراتر از چيزي بود كه تصور ميكردم ... دو برابر اون چيزي كه فكر ميكردم ... از لحاظ آب و هوا و محوطه 20 ..... ...هواشو واقعا" دوست دارم خشك و خنك و تميز ........فقط اين شيب تند دانشگاه پدر آدمو در مياره .....تو بدو بدو هاي روز ثبت نام  نفسم ديگه بالا نميومد  من فقط دارم به اين موضوع فكر ميكنم كه اگه برف بياد اون سرپايينيه بين سلف و دانشكده رياضي رو چه جوري بايد بيام ؟؟؟؟؟؟

يا اون سرپايينيه در ورودي كوي دختران و .......

من و اون دختر اهوازي تو عمرمون يه برف درست و درمون نديدم  .......

همين الان  اونجا هوا يخه !!!! منم كاپشن و پالتوم خيلي ظريفن !!!!   

مامان و بابا هم امروز رفتن ....... من هم از ديروز رسما"دانشجو شدم !



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:56  توسط آیدا  | 

چمدونم بسته شده !!! ولي بايد چمدون كامپيوترم رو هم ببندم

خيلي كار سختي نيست چون پارسال كه سيستمم گنديده شده بود تمام درايوامو خالي كردم  رو يكي از هارداي احسان……..الان مشكلم با 7 يا 8 گيگ حل ميشه  …..….اسكنرم هم يادم نره ببرم !

امروز  4 بار ابري شد و 2 بار بارون اومد  3 بارم آفتابي شد ……الانم آفتاب كجه در اومده ..احساس ميكنم  بارون و ابر از آفتاب كج قابل تحمل ترن ….

نميدونم چرا هميشه  پاييز غصه ام ميگرفت  ….هيچ وقت دلم براي مدرسه و درس و مشق تنگ نميشد چون  توي اين 7 سال  زمستون و تابستون  مدرسه كلاس داشتيم و بايد درس ميخونديم مامانم همين طوريه  ولي با دليلي  كاملا" متضاد من ! ميگه از اون پاييزي كه ازدواج كرد  و ميدونست كه ديگه  مدرسه اش تموم شده ودانشگاه  هم نميره (البته دانشگاهونميشه گفت ميدونست ….كي  مي دونست بلاي انقلاب درست همون سال اول ازدواجش سرش نازل بشه  و كل زندگيشو برگردونه !)

اين حس گند رو نسبت به اول مهر و پاييز  پيدا كرده ….

دارم سعي ميكنم اين حس گند رو براي هردومون از بين ببرم     …..  الان كاري از دستم برنمياد  بايد ببينم در روزا هاي آينده چي پيش مياد …

 

چيزايي از ولايتمان كه دلم برايشان ميتنگد

 

1. سوسيس و كالباس و به طور كلي فراورده هاي گوشتي كاله آمل !   اين قضيه در زندگي دانشجويي خيلي مهم است (اميدوارم تو شهروند پيدا بشه !يه بار ديدم !)همچين كوكتلي را در عمرتان نخورده ايد باور نميكنيد ؟؟؟؟ !!!!

2:نان لواش رضوي(من لب به نون لواش تهراني ها نميزنم !بابام ميگه زهي خيال باطل. حالا ميبينيم ! )

3:نان سنگك جلوي مغازه آقا يعقوب اينا !!!

4:ته ديگ زعفروني مامان باضافه ماهي سفيد سرخ كرده  تازه از دريا گرفته !!!و ديبيجا(نوعي غذاي دريايي گيلاني ها )

5:كامپيوتر عزيزم !

6: تخت خوابم باضافه لحافم پشميم كه نميتونم با خودم ببرمش تهران !!!!

7:كولر گازي

8:يخچال  مامان !

9:اتوبوس آقا بابايي

10: فست فود نارنجستان  و آلبالو سياه

11: بي بي سي پرشيا بهزار بلور و كوك و ام بي سي پرشيا  ;

11:به احتمال خيلي كم شايد  "شاد محل سيتي" مقر مدرسه مان !

12 مامان و بابام (البته قول داده اند هر ماه به ما سر بزنند !!!!!)

خداحافظ !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:16  توسط آیدا  |